| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: يكشنبه، 22 آذر ماه ، 1388 17:12:45 عنوان: رمان شینا | ماندانا مودب پور |
|
|
| این رمان 343 صفحه دارد و نوشته خانم ماندانا مودب پور است و به زودی تایپ آن را شروع می کنم |
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: سه شنبه، 8 دي ماه ، 1388 22:34:00 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
فصل 1-1 تو کتابخونه دانشگاه نشسته بودم و داشتم در مورد تحقیقم مطالعه می کردم که پریسا اومد سر میزم و آروم گفت : شینا ، یه دقیقه بیا بیرون . چی شده ؟بچه ها بیرون واستادن . باشه برای بعد باید چند تا چیز رو پیدا کنم . گفت : حالا بلند شو بیا ! بعدا به این چیزا می رسی !« دیدم اگه بلند نشم ، انقدر حرف می زنه تا نظم کتابخونه رو مختل بکنه ! بلند شدم و باهاش از کتابخونه اومدم بیرون که دیدم بچه های کلاس ، یه خرده اون طرف تر ، دور هم جمع شدن . دو تایی رفتیم پیش شون که خسرو تا منو دید یه سوت کشید و گفت »تو مانکنی یا دانشجو ؟! خیلی امروز خوشکل شدی ! «ازش تشکر کردم که مهرداد گفت »شینا برای امشب بلیط گرفتیم . توام می آی ؟ «من با مادرم و بعضی از اقوام تو یکی از شهرهای کالیفرنیای آمریکا زندگی می کردیم . مادرم پزشک بود و من وقتی خیلی کوچک بودم از پدرم جدا شده بود و با من به آمریکا اومده بود . سال سوم دانشگاه رشته معماری بودم و حدودا سیزده چهارده سال می شد که ایران رو ندیده بودم . آخرین باری که برگشتم ایران ، تقریبا شش هفت سالم بود و فقط به مدت چند هفته برای دیدن اقوام در ایران ماندیم »بلیط چی ! کنسرت ابی ! چیزی نمونده که sold out
بشه ! «یه مرتبه شروع کرد به خوندن !»خاطره مثل یه پیچک ، می پیچه ، رو تن خسته م ، دیگه حرفی که ندارم ، دل به پیغوم تو بستم ، دل به پیغوم تو بستم ! «یه دفعه بچه ها براش کف زدند و هوار کشیدن ! دلم خیلی می خواست که منم باهاشون برم اما باید به مامانم می گفتم »آخه نمی دونم برنامه مامانم چیه ! شاید مامانم بخواد با من جای بره ! «تا اینو گفتم دختر و پسر شروع کردن به هو کردن من »مهرداد گفت : بچه کوچولو آب پرتقالت دیر نشه ! فرانک گفت : اول شیر بعد آب پرتقال . خسرو گفت از مامانت اجازه گرفتی با ما حرف بزنی ؟ شهرام گفت : هنوز خیال می کنه تو ورامین زندگی می کنه . سارا گفت : بچه ها اذیتش نکنین ! شینا سر ساعت د باید به مامانش شب بخیر بگه و بره تو رختخواب که کمبود خواب پیدا نکنه ! و بعد مهرداد گفت : تحمل چیزی رو ندارم ، دختر لوس بچه نه . « همه شون داشتن مسخره ام می کردن . پسرا به خاطر این که دلشون می خواست با من باشن و دختر از حسادتشون . راستش خجالت کشیدم . شاید راست می گفتن . من بیست و یه سالم بود و دلیلی نداشت که برنامه م رو به خاطر مامانم خراب کنم . اومدم قبول کنم که یه صدا ساکتم کرد » اگه یه دختر ، خوب و خانم شد ، نه بچه ننه س و نه لوس . بهش می گن خانم . «بچه ها همه ساکت شدن . صدای سهراب بود . یکی دیگه از هم کلاسی هام . قهرمان کاراته دانشگاه . یه پسر خوش قیافه و خوش هیکل و قد بلند با اخلاق دویست سیصد سال پیش . از اونا بود که اصلا به دخترا کاری نداشت و دوروبرشون نمی چرخید . همیشه ام تنها بود چون پسرا ازش خوش شون نمی اومد. نه اهل دیسکو بود و نه اهل خوش گذرونی . تفریح مورد علاقه اش ورزش بود .برخلاف بقیه بچه ها که اکثرا پول دار بودن و با خونواده شون تو آمریکا زندگی می کردن ، سهراب فقیر بود و تنها اومده بود اینجا . هم درس می خوند و هم کار می کرد . یه تاق تو پارکینگ گرفته بود و توش زندگی می کرد . شبا مواظب پارکینگ بود و عصرا هم یه جا دیگه کار می کرد که به کسی نمی گفت اما بچه ها به طور اتفاقی کارش رو فهمیده بودن . نظافتچی خونه . راه پله ها و شیشه ها رو تمیز می کرد . گویا هر روز می رفت و کارای ساختمون رو انجام می داد . هر چی ام که پول در می آورد میذاشت بانک . از این بابت همه مسخره اش می کردند و بهش می گفتن خسیس . البته فقط پشت سرش ! چون انقدر قوی و نترس بود که کسی جرات نمی کرد بهش چپ نگاه کنه . متاسفانه احساس کردم که به من علاقه منده ! یعنی بعد از همون روز بود که دیگه مطمئن شدم ازم خوش میاد . این زیاد جالب نبود . شاید علت شم ، یکی فقر و یکی شم اخلاق و ایده هاش بود . غیرتی و متعصب ! خلاصه تا صدای سهراب اومد ، همه ساکت شدن. راستش همینکه سهراب منو تاید کرد ، دو تا احساس درونم ایجاد شد ! خانمی و وقار ، بچه ننگی ولوسی . اما هر چی بود مانع شد که جوابی به بچه ها بدم . سهراب به فاصله دو قدمی ماها ایستاده بود و داشت به بچه ها نگاه می کرد . وقتی برگشتم و نگاهش کردم ، زود سرش رو انداخت پاین و رفت ». همینکه چند قدم ازمون دور شد ، مهرداد گفت : باز پسر رستم نطق کرد . خسرو گفت : بالاخره یه روز حالش رو می گیرم . و سارا گفت : می دونین شبیه کیه ؟ ماموت ، عصر یخ بندان ! و بعد همه زدن زیر خنده و مهرداد هم گفت که یه بچه نظافتچی که بهتر از این نمی شه . «برگشتم و به سهراب نگاه کردم . یه شلوار جین با یه کاپشن تنش بود . تمیز و ساده و قشنگ . بعد برگشتم و مهرداد رو نگاه کردم . اونم یه جین پاش بود که رو چند جاش با ماژیک علامت پانک و هوی و این چیزا رو نوشته بود و یه کاپشن چرم که پر از منگنه های درشت فلزی بود که تنش کرده بود . موهای ژل زده که دو طرفش تراشیده شده بود و یه گوشواره م به یکی از گوشاش آویزون بود . نمی دونم چرا یه مرتبه از این که به سهراب ، بچه نظافت چی گفته بود ناراحت شدم . از سهراب خوشم نمی اومد . یعنی تحمل یه آدم دیکتاتور و متعصب رو نداشتم اما این که کسی به یه آدم توهین بکنه رو هم نمی تونستم تحمل کنم »و گفتم : چرا اینا رو جلوش نگفتی ؟ خسرو گفت : اگه جلوش بگیم که می خورتمون . هیکل ش رو بین . اونم قهرمان کاراته دوباره همه شون زدن زیر خنده ! برگشتم طرف کتابخونه که مهرداد فت : بالاخره میای یا نه ؟ همونجور که داشتم می رفتم گفتم : باید بینم که مامانم برنامه ای نداره ! شنیدم یه چیزی به مامانم گفت اما محلش نذاشتم و رفتم تو کتابخونه .یه ساعت بعد کارم تموم شد و کتابها رو تحویل دادم و اومدم بیرون و با پریسا خداحافظی کردم و از دانشگاه رفتم بیرون . وقتی سوار ماشینم شدم و حرکت کردم ، کمی جلوتر ، سهراب رو تو ایستگاه اتوبوس دیدم . ازش رد شدم اما نمی دونم چی شد که کمی جلوتر وایستادم و ماشین رو یه گوشه پارک کردم و برگشتم طرف سهراب و تا رسیدم بهش گفتم : می شه ازت خواهش کنم دیگه از این حمایت ها ازم نکنی ؟ همونجور که سرش پاین بود گفت : چشم . یه خورده از خودم خجالت کشیدم ! و گفتم : می دونی بچه ها چه نظری در موردت دارن ؟ همونجور که داشت یه جای دیگه رو نگاه می کرد گفت : می گن که عقایدم مربوط می شه به عهد دقیانوس . پس خودتم خبر داری ؟ بیشترش رو . خندم گرفت . و گفتم : بخشید که اینو می گم اما وقتی یه نفر با آدم صحبت می کنه ، مودبانه اینه که بهش نگاه کنی .برگشت نگاهم کرد و گفت : تربیت ها فرق می کنه ! جای که من بزرگ شدم پسرها در برخورد با دختر خانما کمی خجالتین . پس چرا بر نمی گردی همون جا . تو همین موقع اتوبوس رسید و همه رفتن که سوار بشن اما اون از جاش تکون نخورد و گفت : اینجا بهتر کار می کنم و پول در میارم . اینطوری می تونم برای پدر و مادرم تو ایران پول بفرستم . پدرم بازنشستهس و یه حقوق کمی می گیره . باید اجاره خونه بده و خرج تحصیل خواهرمم هست . من چون اینجا به دلار پول می گیرم ، می تونم کمک کشون کنم . بیشتراز خودم خجالت کشیدم . اصلا بهش نمی خورد که پسر ملایمی باشه . یه حالت احترام نسبت بهش پیدا کردم . تو همین موقع در اتوبوس بسته شد و حرکت کرد . برگشت یه نگاه به اتوبوس کرد که گفتم : باید با همین اتوبوس می رفتین ؟ عیبی نداره بیست دقیقه دیگه بعدیش میاد . پس چرا نگفتین ؟ تربیت ها فرق می کنه . من یاد گرفتم وقتی یه خانم باهام حرف می زنه ولش نکنم و برم . حالا دیگه من مجبور بودم از خجالتم یه جای دیگه رو نگاه کنم . اما این طوری هم زشت بود . شما چند سال دارین ؟ بیست و چهار سال . چطور پس سال سوم هستین . بعد از دیپلم یه مدت کار می کردم تا هزینه اومدن به اینجا رو جور کنم . یه مقدار فاصله افتاد . پدرتون نتونست کمکی بکنه ؟ اگرم می تونست من نمی خواستم ! پدرم مرد زحمت کشی است .من باید بهشون کمک کنم . الان می رفتین خونه ؟ هم خونه ، هم سرکار . یه اتاق تو یه پارکینگ دارم . شبا مواظب پارکینگم . پس بیاین من می رسونمتون . نه ، نه ، مزاحم نمی شم . الان اتوبوس میاد . نه ، من باعث شدم سوار اون یکی نشین ، باید جبران کنم . حتما . یه خنده ای کرد و دو تای رفتیم سوار ماشین من شدیم که گفت : ماشین قشنگی دارین و خیلی هم بهتون میاد . مثل یه لباس ؟ نه ، راستش من وقتی یه دختر خانم ایرانی رو می بینم که سوار یه ماشین قشنگه ، خیلی خوشم میاد . مخصوصا کسی مثل شما ، خانم و درس خون . می دونین یه احساس غرور بهم دست میده . اینای که می گین برخلاف اون تصوری که بچه ها در موردتون دارن ! آدما هر جوری که دلشون بخواد می تون فکر کنن . حداقل اینجا یه همچین چیزی رو بهمون یاد دادن . شما که عقایدتون این طوریه چرا باهاشون قاطی نمی شین ؟ مگه اونام مثل من فکر می کن ؟ نمی دونم شاید . بینین فرق من با اونا اینه که من نمی خوام فراموش کنم کجائیم اما اونا می خوان . وقتی م منو می بین یادشون می افته که ایرانی اند . برای همین ناراحت می شن . یعنی ماها نمی خوایم قبول کنیم که ایرانی هستیم ؟! شما رو نگفتم . پس چی ؟ ببینین من آدم املی نیستم اما خوشم نمیاد که زیر ابروم رو وردارم . ترجیح میدم که ابروهام همین جوری پرپشت و در هم بمونه. منظورش به مهرداد بود . اون و یکی دو تا از بچه های کلاس بودن که به ابروشون دست می زدن . سهراب گفت : در ضمن ، از نظر مالی ، ماها با هم دیگه فرق داریم . من حتی روزای تعطیل هم باید کار کنم . اونا همین جوری پول تو دست و بالشون ریخته . من اگه مثلا دیسکو نمی رم ، به خاطر اینه که پولش رو ندارم . یعنی باید پول جمع کنم و بفرستم ایران . پدر من یه حقوق بازنشستگی داره که خیلی کمه . مریضم هست و دیگه نمی تونه کار کنه . این پولم حتی اجاره خونه مون نمی شه . بلیط یه دیسکو ، خرج یه روز و شب خونواده منه . و بعد یه مرتبه گفت : بخشین ، به اتوبوس رسیدیم . اگه همینجا نگه دارین پیاده می شم و با اتوبوس میرم . من می رسونمتون . نه ، خواهش می کنم ، منون . یه گوشه وایستادم و ازم تشکر و خداحافظی کرد و پیاده شد و دوئید طرف ایستگاه . صبر کردم ببینم به اتوبوس می رسه یا نه که رسید و سوار شد و وقتی اتوبوس از کنار ماشین رد شد یه دستی برام تکون داد
|
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: سه شنبه، 8 دي ماه ، 1388 22:46:02 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
. فصل 1-2 تا رسیدم خونه و رفتم دیدم مامانم منتظرمه . رفتم جلو و صورتش رو ماچ کردم و گفتم : مامان امشب که برنامه ای نداریم ؟ چطور مگه ؟ قراره با بچه ها بریم کنسرت . اتفاقا چرا . دکتر رادان دعوت مون کرده . یه گاردن پارتی . بهت که گفته بودم . خودم از قبلش خبر داشتم . یعنی دکتر رادان همکار مادرم بود و از نظر مالی وضع خیلی خوبی داشت . در ضمن یه پسرم داشت که چشم خیلی از دخترا دنبالش بود . با بیحوصلگی به مامانم گفتم : مامان من حوصله اونجا رو ندارم . چرا عزیزم ؟ حتما بهت خوش می گذره . بین مامان من دیگه بزرگ شدم . اینجام امریکاس . حتما نباید که هر شب تعطیل برنامه بذاریم و بریم مهمونی این دکتر و جشن تولد اون مهندس . مامانم یه نگاهی به من کرد و گفت : من خیلی وقته خبر دارم که تو بزرگ شدی . لزومی نداره که بهم یادآوری کنی . زود رفتم جلو و دست انداختم گردنش و گفتم : منظوری نداشتم مامان جون اما منم دوست دارم بعضی شبا با هم سن و سالهای خودم برم بیرون . درسته حرفتم قبول دارم اما نه با امثال مهرداد اینه . مگه اونا چه شونه ؟ بین عزیزم ، اینجا بچه های خوب ایرانی زیادن . بچه های خوب خونواده دار . اما مهرداد یکی از اونا نیس . خودت می دونی دارم چی می گم . مامانم راست می گفت ! مهرداد کارهای زیاد جالبی نمی کرد . پشت سرش خیلی حرفا بود برای همین هم دیگه اصرار نکردم و گفتم : حالا چه ساعتی هست ؟ نه خوبه بریم ؟ حاضر می شم . آفرین دختر گلم در ضمن یه خبری بهت بدم . امشب یه هنرمندم اونجا هس . از دوستای پسر دکتر . کی ؟! برام مسئله خیلی جالب شده بود . مامانم یه خنده ای کرد و گفت : نمی دونم کیه اما دکتر رادان گفته که امشب یه خوانده خیلی معروف تو مهمونی دعوت شده . اسمش رو نگفت . می خواد سورپرایز باشه . یه مرتبه یه جیغ از خوشحالی کشیدم و پریدم و مامانم رو بغل کردم و دو طرف صورتش رو بوسیدم و دوئیدم طرف اتاقم که طبقه بالا بود و چند تا پله که رفتم بالا ، وایستادم و پرسیدم : خوانده زنه یا مرد ؟ مرد ، می گن تازه معروف شده . من که هیچکدام شونو نمی شناسم . پس ساعت هشت بریم شاید اونم اومد . دوئیدم و پله ها رو دو تا یکی کردم و رفتم تو اتاقم و تا رسیدم یه نوار گذاشتم و صدای ضبطم زیاد زیاد کردم و پریدم تو تختخوابم و چشمامو بستم . برام خیلی جالب بود که امشب یه خوانده رو از نزدیک می دیدم . داشتم حدس می زدم که خوانده کیه ؟ حتما باید . باشه که این چند وقته خیلی معروف شده و اسمش سر زبونا افتاده . یه خرده که همین جوری دراز کشیدم تازه به فکر افتادم که امشب چی بپوشم . زود بالند شدم و رفتم سر کمدم . دو سه دست لباس نپوشیده و نو داشتم . درشون آوردم و شروع کردم به پوشیدن شون . اولی زیاد مناسب یه گاردن پارتی نبود و دومی رو هم که می دونستم مامانم اجازه نمی ده بپوشم . خیلی باز و راحت بود . سومی از همه بهتر بود . قشنگ و سنگین و به اندازه کافی هوس انگیز ، نه زیاد نه کم . زود لباسها رو گذاشتم سر جاش و رفتم که بقیه تحقیق ام رو کامل کنم . ضبط رو خاموش کردم و تا کامپیوتر رو روشن کردم دیدم yahoo masenger برام چراغ می زنه . رفتم توش که دیدم مهرداده . ازم می خواد برم تو chat rom
خواستم محلش نذارم اما گفتم شاید کار مهمی داشته باشه . بازش کردم که جوابش رو بدم اما هنوز سلام نکرده شروع کرد به حرف های چرت و پرت زدن . چند تا جمله اش رو که خوندم ازش متنفر شدم . زود از چت اومدن بیرون . مامانم حق داشت . مهرداد پسر قابل اعتمادی نبود . خودم رو با درس مشغول کردم و دو ساعتی کارم طول کشید . وقتی کامپیوتر رو خاموش کردم ساعت پنج بعد از ظهر بود . بلند شدم و یه دوش گرفتم و موهام رو درست کردم که ساعت هفت شد . هنوز یه ساعتی وقت داشتم . رفتم سر نوارام و چند تا سی دی از چند خواننده رو برداشتم . می خواستم بدم امضا کنه . آخه خیلی حرف بود که واقعا اونی رو که من فکر می کردم امشب اونجا دعوت داشته باشه . شروع کردم به لاک زدن ناخن هام و داشتم فکر می کردم که از شاهین بعید بود که از این دوستها داشته باشه .اونم شاهین پسر دکتر رادان . مهندس شاهین رادان . یه پسر درس خون و پپه . انقدر شل حرف می زد و جوک های یخی تعریف می کرد که آدم تو چله تابستون سردش می شد . از او بعید بود که دوست خوانده باشه . حتما به خاطر پدرش بود . دکتر رادان وضع مالی خیلی خوبی داشت و تو آمریکا خوب پول در می آورد . اکثرا هم وقتی این تلویزیونهای ایرانی تله تان می ذاشتن ، جز اولین نفراتی بود که بهشون کمک می کرد . احتمالا از همون جا با اون خوانده آشنا شده بود . و گر نه شاهین اهل این حرف ها نبود . نزدیک هفت و نیم بود که شروع کردم به پوشیدن لباسم و بعد رفتم جلوی آینه ، خودم که از خودم خیلی خوشم اومد . لباس رو که انگاره ده بار تو تنم پرو کرده بودن . یعنی مهرداد راست می گفت که اندام درست مثل مانکن ها می مونه . ترکه ای و بلند . داشتم جلو آینه می چرخیدم و خودم رو نگاه می کردم که مامانم در زد و اومد تو و تا چشمش افتاد به من ، یه لبخندی زد . نگاه و لبخندش تاییدی بود بر خودستایی من . حتما اونقدر به چشمانش قشنگ اومدم که دیگه ایرادی به لباسم نگرفت . آخه لباس یه خرده آنچنانی بود .البته فقط یه خرده .حاضر شدی ؟ الان مامان . فقط یه دقیقه . در رو بست و رفت زود کفشای خیلی شیک ام رو از تو جعبه هش در آوردم و پوشیدم و عطر گرون قیمتی رو هم که تازگی خریده بودم به خودم زدم و کیفم رو برداشتم و برای آخرین بار یه نگاه تو آینه کردم و وقتی اعتماد به نفسم کامل شد ، در اتاق رو باز کردم و اومدم بیرون . لحظه آخر دلم می خواست فقط یکی یه نگاه به اتاقم می انداخت . شواهدی بر علیه یه دختر شلخته . تند از پله ها اومدم پایین . مامانم بیرون بود و داشت ماشین رو از تو پارکینگ در می آورد . دسته کلیدم رو برداشتم و از خونه اومدم بیرون و در رو قفل کردم و با ریموت ، دزدگیر خونه رو فعال کردم و رفتم طرف پارکینگ که مامانم داشت می اومد بیرون . وقتی سوار ماشین شدم مامان یه نگاه بهم انداخت و یه لبخند تحویلم داد که اعتماد به نفسم روزیادتر کرد .ما تو . ....زندگی می کردیم که شاید بیشتر از پونصد هزار ایرانی توش بودن یه شهر تقریبا ایرانی با تفرافیک سنگین . خوشبختانه خونه ما تو حومه شهر و یکی از جاهای قشنگش بود که اکثر ایرانیا اونجا خونه داشتن . بیست دقیقه بعد رسیدیم . خونه دکتر رادان مثل خونه خودمون ، یه خونه ویلایی بود اما بزرگتر . یه باغ خیلی قشنگ حدود سه هزار متر داشت که خوب بهش می رسید و درستش می کرد . خیلی از خواننده ها خونه شون تو این منطقه بود البته اونای که معروف و محبوب مردم بودن و کارشون گرفته بود . خلاصه ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو . مستخدم دکتر در را برامون باز کرد و بعد از خوش آمدگویی ما رو برد طرف باغ که پشت خونه بود . از مهمونا ، چند تایی بیشتر نیومده بودن . حوس زدم که نباید فعلا منتظر اومدن اون خواننده مرموز باشیم . معمولا این جور شخصیت ها ، آخر مهمونی می اومدن . داشتم از همون دور مهمونا رو که دور استخر ، رو مبل ها نشسته بودن نگاه کردم که دکتر رادان چشمش افتاد به ما و از همونجا یه دستی برامون تکون داد و اومد طرف مون و تا رسید و یه نگاهی به من کرد و گفت : تو چقدر امروز خوشکل شدی دختر . این روزا از بس دختر خانما رو با لباس اسپرت می بینیم ، اصلا متوجه زیبایی شون نمی شیم . بهش سلام کردم که اومد جلو و صورتم رو بوسید و بعد رو کرد به مامانم و گفت : خیلی خوش اومدی پروین . توام چیزی از دخترت کم نداری ! یعنی وقتی بغل همدیگه هستین آدم فکر می کنه با دو تا خواهر طرفه . مامانم خندید و با دکتر دست داد . یه آن متوجه صورت مامانم شدم . دکتر رادان اغراق نکرده بود . مامانم واقعا جوون و قشنگ بود . یه چهل و چند ساله که شاید سی و یکی دو سال بیشتر نشون نمی داد . دکتر دست مامان رو گرفت و همونجور که با خودش می برد به من گفت : بچه ها کنار استخر هستند . کبوتر با کبوتر ، باز با باز . ماهام می ریم پیش همکارای خودمون . بهش خندیدم و راه افتادم طرف استخر که برخوردم به شاهین . یعنی یه دفعه از پشت سرم بهم پخ کرد . قلبم وایستاد برگشتم طرفش که گفت : حاضرم شرط بندم که خیلی ترسیدی ! اصلا ! داشتی می اومدی دیدمت . فکر کردم غافلگیر شدی ! تو به همه مهمونات این طوری گرم برخورد می کنی ؟ از شوخی ام ناراحت شدی ؟ راه افتادم طرف استخر و گفتم : از بچه ها کیا اومدن ؟ بچه ها رو ول کن . بگو حدس می زنی که کی امشب اینجا دعوت داره ؟ همونجور که وانمود می کردم دارم دنبال آشناها می گردم گفتم : نمی دونم خودت بگو . یه ذوقی کرد و گفت : بگم باور نمی کنی قراره .....بیاد ! جدی ؟ خوشحال نشدی ؟ چرا جالبه ! خیلی جالبه . فکر می کردم اگه بهت بگم از خوشحالی غش می کنی . ناامیدت کردم ؟ آخه من اعصابم قویه . یه لحظه ساکت شد و بعد با حالت شیطنت گفت : می خواست با دوست دخترش بیاد اما بهش گفتم نه . گفتم اگه با دوست دخترت بیای ، دخترای دیگه حسودی شون می شه . یه نگاه بهش کردم و گفتم : اشتباه کردی ! دخترا اگه .....دوست دارن به خاطر هنرشه !انگار جواب خوبی بهش داده بودم چون دیگه تا کنار استخر هیچی نگفت . واقعا وقتی فهمیدم قراره امشب .....بیاد داشتم غش می کردم اما به روی خودم نیاوردم . همونجور که می رفتیم کنار استخر چشم افتاد به چند تا از بچه های که اکثرا مامان یا پدرشون با مامانم همکار بودن و یا تو مهمونی باهاشون آشنا شده بودم
|
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: چهارشنبه، 9 دي ماه ، 1388 13:17:03 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
فصل 1-3
. همونجور که می رفتیم کنار استخر چشم افتاد به چند تا از بچه های که اکثرا مامان یا پدرشون با مامانم همکار بودن و یا تو مهمونی باهاشون آشنا شده بودم . برام دست تکون دادن و منم استخر رو دور زدم و رفتم طرفشون . از پسرا فرید و کامران و نادر بودن و از دخترا ستاره و پرستو . باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و فرید یه مبل برام کشید عقب و نشستم که شاهین شروع کرد : بچه ها به یه نفر می گن اگه مثلا تو ماشین بودی و با سرعت زیاد حرکت می کردی و یه مرتبه به یه پیچ رسیدی باید چه کار کنی ؟ گفت خوب ترمز می کنم و پیچ رو ور می دارم ، شاید به دردم بخوره ! اینو گفت و خودش شروع کرد به خندیدن . ستاره و پرستو مجبوری خندیدن و من و بقیه فقط نگاش کردیم . از یه دیونه پرسیدن ساعت چنده ؟ گفت من ساعت ندارم اما اگه خواستم یه روز بخرم ، یه دونه گرونش رو می خرم که خوب کار کنه . دوباره خودش زد زیر خنده . بازم ستاره و پرستو زورکی بهش خندیدن. گفت : می دونین اگه مثلا صبح از خواب بلند شدی و رفتی تو آشپزخانه و یه مرتبه به یه شیر برخوردی باید چه کارش باید کنی ؟ کامران گفت : بلافاصله به تو تلفن بزنیم که زود خودتو برسونی تو آشپزخانه که شیره تو رو بخوره که هم شیره سیر بشه و هم ما از دست این جوک های لوس تو راحت بشیم . تا کامران اینو گفت شاهین زد زیر خنده گفت : چقدر بامزه ! باشه باشه قبول می کنم که اینی که تو گفتی از جوک من بامزه تر بود می دونین .....گرفت نشست رو یه مبل و شروع کرد به جوک گفتن . اصلا حوصله گوش کردن به لطیفه های تکراری و بی نمکش رو نداشتم . تا حواسش به بقیه بود از جام بلند شدم و به هوای خوردن نوشابه رفتم اون طرف استخر که بار بود . رو یه مبل پشت چند تا درخت نزدیک بار نشستم و ساعتم رو نگاه کردم . نزدیک ده بود . چشمامو بسته بودم و فکر می کردم که ....مکنه چه ساعتی بیاد که یه مرتبه یکی صدام کرد . شینا ! شمائین ؟ ! یه مرتبه چشمامو باز کردم نفسم بند اومده بود ، چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم سهراب !یه لحظه بهش مات شدم ، اصلا نمی تونستم جوابش رو بدم . سلام ، خواب بودین ! فقط تونستم بگم نه . سرتون درد می کنه ؟ می خواین براتون یه قرص بیارم ؟ تازه به خودم اومدم ، سهراب یه روپوش سفید با یه شبوار سیاه پوشیده بود و یه دستکش سفیدم دستش بود و با یه سینی که توش چند تا گیلاس مشروب بود ، جلو روم وایستاده بود ، حسابی جا خورده بودم ، آروم گفتم : شما ؟ اینجا ؟ خیلی خونسرد ، انگار که بودنش با اون وضع ، اونجا هیچ عیبی نداشت گفت : دارم کار می کنم . بعضی وقتا به عنوان گارسون تو مهمونیا کار می کنم . فقط نگاهش کردم که گفت : فکر نمی کنم اهل مشروب باشین الان براتون یه نوشابه می ارم . اینو گفت و رفت . اومدم بهش بگم که نوشابه نمی خوام اما نتونستم . دلم می خواست بهش بگم من اصلا چیزی نمی خوام . اصلا نمی خوام اینجا باهام حرف بزنی یا حتی آشنایی بهم بدی . راستش خیلی خجالت کشیدم ، زود دور و ورم رو نگاه کردم ، خوشبختانه کسی متوجه نشده بود . یه نفس راحت کشیدم و زود از جام بلند شدم . داشتم دنبال یه جا می گشتم که سهراب نتونه فعلا پیدام کنه تا یه فکری بکنم . راه افتادم برم تو ساختمون که بچه ها رسیدن بهم و شاهین گفت : کجا یه مرتبه غیبت زد ؟ همینجا بودم ، می خواستم یه نوشابه بخورم . حسابی هول شده بودم .و گفت : الان می گم هر چی می خوای برات بیارن . نه نه ! یعنی دیگه میل ندارم ، مرسی . پس بیا اینجا بشین ، چرا فرار می کنی ؟ مجبور شدم همونجا روی مبل بشینم . شاهین اینام نشستن . تو دلم خدا خدا می کردم که سهراب پیدایم نکنه اما متاسفانه جای نشسته بودم که از همه طرف دید داشت . زود اون طرفی رو که سهراب رفته بود نگاه کردم . از شانس بدم ، سهراب در حالی که یه نوشابه تو سینی ، دستش بود ، داشت می اومد طرفم . چنان عرق سردی نشست به تنم که یخ کردم . سهراب داشت منو نگاه می کرد و می اومد جلو . منم فقط به سهراب نگاه می کردم و اصلا متوجه نبودم که شاهین اینا چی می گن . فقط تو این فکر بودم که وقتی سهراب بهم برسه و اسمم رو صدا کنه و باهام حرف بزنه ، دیگه چه جوری از خجالت تو صورت بچه ها نگاه کنم ؟ اونم این دختر و پسرایی که فقط منتظرن یه چیزی از آدم ببینن تا صد تا دیگه ام روش بذارن و تا چند وقت حرف برای گفتن داشته باشن . فقط تونستم همونطور که به سهراب نگاه می کردم سرمو تکون بدم ، تنها چیزی که اون لحظه به عقلم رسید این بود که چشمامو ببندم . خانم نوشابه ای که دستور فرمودین . جرات باز کردن چشمامو نداشتم . شینا برات نوشابه اورده . صدای شاهین بود ، چشمامو باز کردم . سهراب دولا شده بود و با احترام سینی رو گرفته بود جلوم ، یه نگاهی بهش انداختم و آروم لیوان نوشابه رو برداشتم و یه سری بهش تکون دادم که یه تعظیم کرد و برگشت و رفت .یه نفس راحت کشیدم که شاهین گفت : سرت درد می کنه ؟ یه کم مال کم خوابیه . بگم برات قرص بیارن ؟ نه ، بهتر شدم . پرستو گفت : مکنه سرما خورده باشی ؟ بعد کامران گفت : نه ، در اثر جوک های یخ شاهینه . آدم ناخودآگاه سرما می خوره ! همه زدن زیر خنده . شاهین خودش بیشتر می خندید . داشتم به سهراب نگاه می کردم که پشتش به من بود . دولا شده بود و از دو تا خانم سفارش می گرفت . درست تو همون لحظه برگشت و یه نگاهی به من کرد که سرم رو چرخوندم یه طرف دیگه . تا چند دقیقه پیش عرق سرد به تنم نشسته بود اما الان داشتم گر می گرفتم . احساس کردم که صورتم باید خیلی سرخ شده باشه . به هوای این که آبی به صورتم بزنم از جام بلند شدم و رفتم طرف ساختمون . همینکه پیچیدم تو یه راه رو باریک که دو طرفش رو شمشادا گرفته بودن ، یه مرتبه از پشت سر ، سهراب صدام کرد . انگار برق وصل کردن به تنم و می خواستم اصلا جوابشوندم و برم اما ناخود آگاه سر جام وایستادم . تا رسید بهم و آروم گفت : می دونین قراره امشب ....بیاد اینجا ؟ دو تا سی دی شو خریدم که بدم امضا کنه و بفرستم برای خواهرم . می خواین یکی شو بدم به شما ؟ با یه ذوقی اینا رو گفت که معطل نکردم و بهش گفتم : نه ، خیلی منون . علاقه ای ندارم . یه نگاه به من کرد و گفت : ببخشین ، باید برگردم سر کارم . بازم میام پیش تون . تا خواست حرکت کنه که گفتم : سهراب !لطفا اینجا با من حرف نزنین . پسش من نیاین ، بهتون برنخوره اما متوجه می شین که موقعیت من اینجا چه جوریه ؟!یه مرتبه صورتش سرخ شد و یه نگاه به من کرد و گفت : منکه جلو دوستاتون آشنایی ندادم . درسته اما همونکه شما رو اینجا نزدیک خودم می بینم ، بیاختیار دچار استرس می شم . اگه شما به کارتون برسین ، اصلا مسئله ای نیست اما اگه یه مرتبه کسی ببینه که من دارم با شما صحبت می کنم ، می دونین که چه وضعی برای من پیش میاد . خواهش می کنم درک کنید . کاملا می فهمم چشم . اینو گفت و یه تعظیم کرد و رفت . تا دو قدم ازم دور شد ، به قدری از رفتارم بدم اومد که دلم می خواست همونجا بشینم و گریه کنم . زود برای این که اشکم در نیاد ، رفتم طرف ساختمون و تا خواستم برم دستشویی که مامانم اومد طرفم و یه نگاه به من کرد و گفت : چی شده شینا ؟ چیزی نشده . چرا ! چرا ! حتما یه چیزی شده . |
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: چهارشنبه، 9 دي ماه ، 1388 13:19:19 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
فصل 1-4
. گفتم آروم مامان همه می شنون . کسی بهت چیزی گفته ؟ نه ، خواهش می کنم مامان شما برگردین پیش دوستات . آخه من باید بفهمم. بعدا بهت می گم . اینو گفتم و رفتم طرف دستشویی . یه آبی به صورتم زدم و تو آینه به صورت خودم نگاه کردم . یه صورت زشت و سیاه . صورتی که اصلا طاقت دیدنش رو نداشتم . چرا به همه نگفتم که سهراب همکلاسی منه . از چی حجالت می کشیدم ؟ مگه من تو اون دانشگاه ثبت نامش کرده بودم مگه من ازش خواسته بودم که هم کلاسی ام باشه ؟ !اصلا کار او به من ربطی نداشت . از اون گذشته ، خیلی از بچه های ایرانی ، تو امریکا ، هم درس می خوندن و هم کار می کردن . سهراب که تنها نبود . اصلا اون لحظه چه جوری فکر کردم. بهتر نبود قبل از این که معماری بخونم ، یه خرده درس انسانیت یاد می گرفتم ؟!باید می رفتم و ازش عذرخواهی می کردم و بعدش می بردمش و به شاهین اینا معرفی اش می کردم . با افتخار و سربلندی . سهراب کار بدی نمی کرد ، اگرم گارسون بود به خودش مربوط می شد و ارتباطی به من نداشت . زود آرایشم رو تجدید کردم و از دستشویی اومدم بیرون که دیدم مامانم خیلی نگران ، بیرون دستشویی وایستاده و منتظر منه ، تا منو دید گفت : چی شده شینا ؟!دستش رو گرفتم و بردمش یه جای خلوت و جریان رو براش تعریف کردم . یه نفس راحت کشید و گفت : کارت خیلی اشتباه بوده اما خوشحالم که خودت زودتر فهمیدی . برو ازش عذرخواهی کن . در ضمن خیلی دلم می خواد یه همچین جوون زحمت کش و انسان رو ببینم . دو تایی از ساختمون اومدیم بیرون و رفتیم تو باغ و شروع کردیم این طرف و اون طرف رو نگاه کردن اما سهراب پیدایش نبود . یه خرده که گشتیم ، مامانم یکی از گارسن ها رو صدا کرد و سراغ سهراب رو گرفت . پسره یه نگاهی به ما کرد و گفت : سهراب رفت ! سرش درد گرفته بود . یه مرتبه بغض تو گلوم رو گرفت که پسره گفت : اگه کار مهمی باهاش دارین ، بفرمایین بهش می گم . من هم اتاقی اش هستم . مامانم خندید و گفت : شما هم دانشجو هستید ؟ بله ! من پزشکی می خونم . مامانم دوباره بهش خندید و گفت : موفق باشی عزیزم ! کار مهمی با ایشون نداشتم فقط می خواستم باهاشون آشنا بشم . پسره خندید و یه تعظیم کرد و گفت : بهش بگم این افتخار از طرف چه کسی نصیبش شده ؟ بازم مامانم بهش خندید و گفت : فقط بهش سلام برسون . من مادر شینا هم کلاسی شون هستم . دوباره پسره یه تعظیم کرد و بعدش رفت . وقتی تنها شدیم مامانم گفت : به خاطر این که تو ناراحت نشی از حقوق امشبش گذشت .خیلی حرفه ها . تا اومدم یه چیزی بگم و مثلا یه جوری رفتارم رو توجیه کنم ، مامانم با یه نگاه گذاشت و رفت . خیلی ناراحت شده بودم . دلم می خواست برای یکی حرف بزنم و اونم رفتار و طرز فکرم تو اون لحظه رو تایید کنه تا کمی از عذاب وجدانم کم بشه . خوشبختانه این حالت روحی ام زیاد طول نکشید و با اومدن .....و شلوغ شدن مهمونی و شروع موزیک ، سهراب رو فراموش کردم . موزیک که شروع به اجرا کرد ، همه رو کشید طرف خودش . مهمونا همه اومدن جایی که گروه موزیک برنامه شونو شروع کردن . جالب این که اولین آهنگ شون یکی از آهنگ های ....بود . با شروع آهنگ خودشم پیداش شد و همراه دکتر رادان و شاهین ، با مهمونا آشنا می شد . از دور داشتم تماشاش می کردم . طرز لباس پوشیدنش با زمانی که روی صحنه تو کنسرت بود و یا توی تلویزیون برنامه داشت ، فرق می کرد . یه کت و شلوار سورمه ای پوشیده بود با یه پیرهن طوسی و کراوات زرشکی . خیلی خوش تیپ شده بود . همونجور که از دور وایستاده بودم و نگاهش می کردم یه مرتبه دیدم دکتر رادان و شاهین دارن منو بهش نشون می دن . یه دفعه دلم هری ریخت پایین ........داشت به من نگاه می کرد . یه لحظه بعد حرکت کرد و اومد طرف من . حسابی هول شده بودم و دست و پامو گم کرده بودم . نمی دونستم الان باید چیکار کنم ؟1باید برم طرفشون یا همون جا وایستم تا اونا بیان پیشم .یه لحظه تصمیم گرفتم برم جلو و تا خواستم حرکتی بکنم مامانم گفت : همین جا وایسا ! برگشتم و دیدم که مامانم پشت سرم واستاده . یه احساس امنیت و آرامش بهم دست داد . تقریبا دو دقیقه طول کشید که دکتر رادان و شاهین و ....و ده دوازده تا دختر پسر که فرید و کامران و پرستو اینام جزوشون بودن ، رسیدن نزدیک ما ، تو همین لحظه بود که مامانم بازوی منو گرفت و دو سه قدم رفتیم طرفشون و تا رسیدیم ، شاهین با یه ذوق عجیبی ، منو بهش معرفی کرد . خیلی خیلی جلوی خودم رو گرفتم که نپریدم و ماچش نکردم . فقط وقتی دستش رو دراز کرد طرفم ، باهاش دست دادم . بعدش دکتر رادان مامانم رو بهش معرفی کرد که با اونم دست داد و دوباره برگشت طرف من و گفت : چهره خیلی زیبایی دارین !مرسی !شمام صدای خیلی قشنگی دارین . ممنون اما باید اعتراف کنم که زیبایی دختر ایرونی رو هیچ دختری نداره . یه لحظه ان قدر خوشحال شدم که نتونستم هیچی بگم که یه مرتبه مامانم به یه نفر گفت : خواهش می کنم فیلم برداری نکنین ! برگشتم دیدم یکی از جوونای که تو تلویزیون ایرانی ، مجری برنامه است ، یه دوربین دستشه و می خواد ازمون فیلم بگیره . مامانم دوباره بهش گفت : ازتون عذر می خوام اما ما قراره تا چند ماه دیگه یه سفری به ایران داشته باشیم . نمی خوام مسئله ای پیش بیاد که مشکل ساز باشه . و اون پسره عذرخواهی کرد و دوربینش را خاموش کرد . وقتی از بابت دوربین و فیلم خیالم راحت شد ، برگشتم طرف .....و گفتم : یه سی دی تو نو آوردم ، اگه ممکنه برام امضا کنین. با کمال میل . از تو کیفم سی دی رو در آوردم و دادم بهش . جعبه اش رو باز کرد و پشت عکس خودش رو امضا کرد و داد بهم و گفت : حتما وقتی آلبوم بعدیم حاضر بشه ، یکی براتون می فرستم . خیلی خیلی ممنون . باعث افتخارمه ! اومدم یه چیز دیگه بگم که بچه ها شروع کردن به دست زدن و خوندن . ....باید بخونه ....باید بخونه . همینطور دورش حلقه زده بودن و دست براش می زدن و ازش می خواستن که براشون بخونه .....وسط شون واستاده بود و می خندید که دکتر رادان اومد پیشش و یه چیزی در گوشش گفت و اونم یه سری تکون داد و دکتر ، دستاشو به علامت سکوت بلند کرد که همه ساکت شدن و گفت : حتما می دونین که ....جون ، امشب فقط به عنوان یه مهمون عزیز و گرامی به اینجا دعوت شده اما از اونجایی که واقعا آقا و مردمی یه ، یه آهنگ براتون اجرا می کنه !البته فقط یکی . صدای هورا و کف و جیغ بلند شد و ....رفت طرف جایی که موزیک بود و یه خرده باهاشون صحبت کرد بعد میکروفن رو گرفت دستش و گفت : دوباره به همه سلام می کنم و از ابراز محبت تون تشکر . متاسفانه من و این آقایون هیچ تمرینی با همدیگه نداریم . اگه کمبودی بود باید ببخشین . دوباره همه براش دست زدند و هوار کشیدن که موزیک شروع شد و اتفاقا قشنگم اجرا می کرد . جدیدترین آهنگش رو داشت می خوند . بلافاصله چند تا از دخترها رفتن جلو و شروع کردن به رقصیدن . اون پسره هم که بعدا اشمس یادم اومد ، شروع کرد ازشون فیلم برداری کردن . واقعا مهمونی رو گرم کرده بود ، می خوند و گاهی هم با دختر ها می رقصید . ماهام همگی رفتیم جلو و دورشون حلقه زدیم . یکی دو تا از پسرها رفتن وسط و رقصیدن . چقدر ناراحت شدم که چرا یادم نبود دوربینم رو با خودم بیارم . بقدری اون چند تا دختر و پسر قشنگ می رقصیدن و بقدری موزیک آهنگ رو براشون قشنگ اجرا کرد که وقتی آهنگ اولش تموم شد ، بهشون اشاره کرد که اونام بلافاصله یه آهنگ دیگه اجرا کردن . خودم داشتم می مردم که یه جوری بشه و منم برم برقصم . اما می دونستم که مامانم خوشش نمی آمد . بالاخره آهنگ دوم تموم شد و یه دست برای موزیک تکون داد و اونام دیگه قطع کردن و دولا شد و مهمونا تعظیم کرد . دیگه مردم براش چه کردن !!تو همین موقع یکی از دخترا شروع کرد با آهنگ خوندن . یادگاری ، یادگاری ، یادگاری . اون که شروع کرد ، بقیه هم باهاش همراهی کردن . هی دست می زدن و ازش می خواستن که یه یادگاری بهشون بده . اونم خندید و عینکش رو از تو جیب در آورد و پشتش رو به مردم کرد و بعدش از بالا سرش ، عینک و انداخت وسط ماها یه دختر عینک رو از تو هوا گرفت . همه شروع کردن براش دست زدن و سوت کشیدن . انقدر دلم سوخت که چرا نتونستم من بگیرمش . بغل دستم بودا! خلاصه از موزیک تشکر کرد و اومد کنار ، پیش دکتر رادان و شاهین . دختر و پسرا هم باری این که مزاحمش نباشن ، هر کدوم رفتن یه طرف که گارسون با سینی رفت جلوشون و بهشون مشروب تعارف کرد . من و مامانم رفتیم دو تا مبل حصیری قشنگ نشستیم . از همونجا داشتم نگاه می کردم که ببینم .....کجا می ره می شینه که دیدم دارن میان طرف ما . انقدر خوشحالشدم که دلم می خواست بلند بلند بخندم . یه دقیقه بعد رسیدن به میز ما و گفت : خانما اجازه می دن که مزاحم شون بشم ؟ مامانم خندید و گفت : افتخار ماست ! بفرمائین خواهش می کنم . سه تایی نشستن سر میز ما که ....روش رو کرد طرف من و گفت : اگه شما مایل باشین ، می تونم ترتیبی بدم که به عنوان مدل ، تو ویدئوهام شرکت کنن . انگار داشتن قند تو دلم آب می کردن . اومدم یه چیزی بگم که مامانم از زیر میز با پاش زد به پام و منم زود حرفم رو خوردم که مامانم گفت : شینا دانشجوئه . دیگه تا درسش تموم بشه ، مدت زیادی نمونده . یه سری تکون داد و گفت : چهره ایشون برای این کار فوق العاده است . برای همینم به خودم اجازه دادم که یه همچین پیشنهادی بهشون بکنک . یه مرتبه یه احساس غرور خیلی شیرین بهم دست داد . حتما دختر خیلی خوشکل و قشنگی بودم که ....بین این همه دختر ، منو انتخاب کرده . راستش خودم خیلی دلم می خواست که وارد دنیای هنر بشم اما می دونستم که مامانم شدیدا مخالفه . |
|
|
|
|
| این پست تشکر شده است توسط : nina86, zohre64, yasmin2200, Mahi_Koochoolo, ushia, roomina, SAGHIIIII, parisaparisa, m-kh, شكيبا., Haleh |
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: چهارشنبه، 9 دي ماه ، 1388 17:27:05 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
. فصل 1-5 اومدم یه جوری سر حرف رو باز کنم که ....برام توضیح بیشتری بده که موبایل مامانم زنگ زد . انقدر حرصم گرفت که نگو . چون می دونستم این وقتا یا مریض هاشن که بهش زنگ می زنن و یا از طرف بیمارستان . اتفاقا حدسم درست بود . تلفن از بیمارستان بود . مامانم یه خرده صحبت کرد و بعد تلفن رو قطع کرد و برگشت طرف من و گفت : متاسفم شینا جون اما باید بریم . از بیمارستان بود . دیگه چه کار می تونستم بکنم ؟ اومدم بلند شم که شاهین گفت : اجازه بدین شینا اینجا بمونه .خودم آخر شب می رسونمش . برخلاف انتظارم مامانم گفت : نه شاهین جان اگه اجازه بدی شینا هم با من بیاد ، کارش دارم . اصلا متوجه نمی شدم مامانم یه همچین اخلاقی نداشت . راستش خیلی از دستش عصبانی شدم . جلوی .....خجالت کشیدم و زود ازشون خداحافظی کردم و راه افتادم . بازم گریه م گرفته بود . این چه مهمونی اومدنی بود ؟ همونجور که داشتم باغ رو رد می کردم ، تازه داشتن هر گوشه مشعل می ذاشتن که چراغها رو روشن کننو باغ با شعله های آتیش روشن بشه . واقعا منظره قشنگی می شد . قبلا دیده بودم . تو روشنی شعله ها ، دختر و پسرا با همدیگه تانگو می رقصیدن . برای این که بیشتر عصبانی نشم ، تند باغ رو رد کردم و وارد ساختمون شدم و جلو در ورودی واستادم تا مامانم رسید . خودمو آماده کرده بودم که باهاش دعوا کنم . تا اومدم حرف بزنم گفت : حق داری عزیزم اما الان یکی به من احتیاج داره . پس چرا نذاشتی من اینجا بمونم ؟ بریم تو ماشین برات می گم . هیچی نگفتم دو تایی از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم . یه خرده که رفتیم گفت : ببین عزیزم زندگی هر کسی با کس دیگه فرق داره . هنر تو ، تو مغز و فکرته نه تو قشنگیت. مدل شدن هنر نمی خواد . فقط کافیه یه مقدار قشنگ باشه و مثل بقیه ، بره جلو دوربین و چند تا چرخ بزنه . اما مهندس شدن هنر میخواد . هنر توام همینه . اگه نذاشتم اونجا بمونی ، برای این بود که وسوسه نشی . می فهمی چی می گم. هیچی نگفتم و فقط جلومو نگاه کردم که گفت : هر وقت می رم بالای سر یه مریض و یا سزارینش می کنم و یا به طور طبیعی فارغ می شه ، یه احساس خیلی خیلی عالی بهم دست می ده . یه مهندسم ، وقتی یه ساختمون قشنگ می سازه ، همین احساس بهش دست می ده . من مخالف هنر نیستم اما به شرطی که کسی داشته باشدش . همینجوری پشت بلندگو رفتن و فریاد کشیدن که خوانندگی نشد . خواننده باید حداقل یه خرده صدا داشته باشه یا نه ؟! حدود یه ربع طول کشید تا رسیدیم بیمارستان و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو . همینجوری که با مامانم داشتیم می رفتیم طرف آسانسور ، چشمم افتاد به چند تا پسر جوون ، حدود بیست و خرده ای سال که تو سالن انتظار واستاده بودن . به نظرم اومد که ایرانی باشن . از صورتشون معلوم بود که خیلی نگرانن. به مامانم گفتم : که همونجا تو سالن انتظار می مونم . تو همین موقع کع یه پرستار منو می شناخت اومد که رد بشه و تا منو دید سلام کرد و منم جوابش رو دادم . پسرا که اینو دیدن یه نگاه به همدیگه کردن و یکی شون اومد جلو و به انگلیسی ازم پرسید شما ایرانی هستین ؟ به فارسی جوابش رو دادم . انگار دنیا رو بهشون دادم ، یه مرتبه همه شون دورم جمع شدن و همون پسره گفت : می شه ازتون خواهش کنم یه سر برین بالا و ببینیب حال دوست ما چطوره ؟ اسمش سهرابه تصادف کرده . سهراب ....! اینو که گفت یه آن بهش مات شدم و یه لحظه بعد از جام پریدم و به طرف آسانسور رفتم . به یه پرستار اسم سهراب رو گفتم که منو بود تو یه اتاق که دیدم سهراب با صورت کبود و زخمی رو یه تخت خوابیده و دستش رو با آتل بستن . دویدم بالا سرش و گفتم : سهراب ! آروم سرش رو برگردوند طرف من و چشماشو باز کرد و تا منو دید یه لبخند زد . منم زورکی یه لبخند بهش زدم و گفتم : چی شده ؟ چرا تصادف کردی ؟ آروم گفت : مگه شما مهمونی تشریف نداشتین ؟ چرا اما از بیمارستان مامانم رو خواستن . حتما برای من خواستن شون ! انگار بازم مزاحمتون شدم . نه ، مامانم پزشک زنانه . بعدشم چه مزاحمتی ؟ چقدرم خوب شد که من باهاشون اومدم . فعلا اینجا هستم تا مسئله تو حل بشه . یه نگاه به من کرد و چشماشو بست و گفت : خواهش می کنم برین . دوستام اینجا هستن . نه ، منم می مونم . من بهت یه عذر خواهی بدهکارم . چشماشو باز کرد و گفت : شال دل منو شکوندین . دست من با یه گچ گرفتن و جراحی درست می شه اما قلبم نه . من که کاری نداشتم . اگر قرار بر خجالت باشه که من باید می کشیدم . اما شما بدونین در همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه . منم همیشه گارسن یا نظافتچی یا یه نگهبان پارکینگ باقی نمی مونم . منم یه روز درسم تموم می شه اما یادتون باشه اگه امثال منو یه جا تنها ول کنن ،می تونیم روی پای خودمون واستیم اما امثال مهرداد نه . شینا خانم ، اگه من کار می کنم و زحمت می کشم و از تفریح و خوش گذرانیم می گذرم به خاطر اینه که انسانم . من وقتی از کشورم اومدم بیرون ، پشت به همه چی نکردم و یادم نرفت که کجایی ام . اگه یه پسر کار کنه و خرج پدر و مادر پیرش و خواهر دانشجوش رو در بیاره ، خجالت نداره . افتخار داره . هر وقت پول برای پدرم می فرستم و بعدش می فهمم که اون پول خرج تحصیل خواهرم شده یا پول اجاره خونه خونواده ام شده یا مثلا خرج عمل مادرم رو ازش دادن و مادرم سلامتی اش رو به دست آورده ، به خودم افتخار می کنم مطمئن هستم پدر و مادرم بهم افتخار می کنن . فقط دلم از این می سوزه که نتونستم دو تا سی دی رو بدم ........برای خواهرم امضا کنه . اینا رو گفت و دوباره چشماشو بست و روش رو برگردوند اون طرف . از پرستار پرسیدم که چی شده که گفت دستش از چند جا شکسته . خیلی ردر داشت اما به روی خودش نمی آورد و تو همین موقع دو نفر اومدن که ببرنش اتاق عمل . آروم از کنارش اومدم این طرف و رفتم پایین که دوستاش اومدن طرفم هر کدوم یه سوال ازم می کرد ن. پیداش کردین ؟ مادر شما قراره سهراب رو عمل کنه ؟ بردنش اتاق عمل ؟ پسری که تو کلاس ما دوستی نداشت ، چقدر محبوب یه عده بود ! گفتم : آروم باشین خواهش می کنم . سهراب حالش خوبه . الانم بردنش اتاق عمل . یه مرتبه یکی شون گفت : یا علی به فریادش برس . اونای دیگه سرشونو انداختن پایین که گفتم : فکر نکنم چیز مهمی باشه . یکی از اونا گفت : آخه می گفتن که ممکمه خونریزی مغزی کرده باشه ؟ نه ، اصلا . اگه این طور بود که حتما پرستارش به من می گفت ، فقط گفت شکستگی دستشه . یکی از پسرها گفت : چند وقت دیگه مسابقه داره . رو جایزه اش خیلی حساب می کرد . می دونین که ، سهراب خرج خونواده اش رو می ده . یعنی اگه تا چند وقت نتونه کار کنه ....! یکی دیگه از دوستاش گفت : ما که نمردیم . هر کدوم فقط روزی یه ساعت اضافه کار کنیم ، مزد یه روزه سهراب رو در می آوریم . آخه چه طوری تصادف کرده ؟ همون دوستش گفت : می گفت یه خرده ناراحت بودم و حواسم نبود که چراغ عابر هنوز قرمزه . میاد تو خیابون و یه ماشین می رسه . می دونستم از چی ناراحت بوده ، یه مرتبه بی اختیار گفتم : کثافت . پسره یه نگاه به من کردو گفت : تقصیر خود سهراب بوده . راننده گناهی نداشته . زود عذر خواهی کردم و رفتم رو یه نیمکت نشستم که چند دقیقه بعد ، یکی شون برام یه قهوه آورد . یه آن یاد حرف سهراب افتادم که می گفت پول بلیط یه دیسکو ، خرج یه روز خونواده اش تو ایرانه . قهوه رو ازش گرفتم و تشکر کردم . می دونستم حتما پول این قهوه ، حداقل خرج چند ساعت خانواده یکی از این پسرهاست که با بزرگواری برام گرفتن .عمل سهراب یک ساعت و نیم طول کشید و وقتی از اتاق عمل آوردنش بیرون و تو بخش بستریش کردن و کار مامانم تموم شد ، حدودا ساعت دو و سه نصف شب بود . وقتی مامانم جریان رو فهمید خیلی ناراحت شد و رفت بالا سر سهراب نیم ساعت بعد برگشت و با دوستای سهراب سلام و احوال پرسی کرد و گفت که خوشبختانه مسئله مهمی نیس و فقط شکستگی استخوانه که اونم گچ گرفتن . امشبم برای این که از نظر خون ریزی مغزی خیال شون راحت باشه ، تو بیمارستان نگهش می دارن . انقدر دوستاش خوشحال شدن که نگو . زود یکی شون رفت و یه قهوه برای مامانم گرفت . مامانم خیلی ازش تشکر کرد و نشست که قهوه اش رو بخوره . دیدم که پسرا یه چیزی در گوش همدیگه می گن . به مامانم آروم گفتم که انگار یه کاری دارن که مامانم ازشون پرسید و یکی شون گفت اگه می شه می خوان یکی شون بالا سر سهراب بمونه . مامانم بهشون خندید و گفت : اگر چه خلاف مقرراته اما ترتیبش رو می دم . بلند شد و رفت بالا و ده دقیقه بعد برگشت و گفت که اجازه گرفته . به قدری دوستاش ذوق کردن . لحظه آخر که داشتم ازشون خداحافظی می کردم ، یکی شون اومد جلو و گفت : واقعا کمک کردین . مامانم گفت : وظیفهمون رو انجام دادیم . ماها هنوز ایرانی هستیم . بعدش ازشون خداحافظی کرد و رفت و منم خداحافظی کردم که لحظه آخر همون پسره بهم گفت ، دختر قشنگ ایرانی ، دستت درد نکنه . الحق که هم وطنی . این حرف را که ازش شنیدم ، یه مرتبه یه حس عجیبی درونم ایجاد شد |
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: پنجشنبه، 10 دي ماه ، 1388 20:42:07 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
1-6
. هموطن . تا حالا درست به این مسئله فکر نکرده بودم . یعنی من اگر چه سالهای سال تو آمریکا زندگی کردم ، هنوزم ایرانی هستم ؟! ازشون خداحافظی کردم و دنبال مامانم راه افتادم . وقتی سوار ماشین شدیم مامانم گفت : خسلس ناراحتش کردی ، غرورش جریحه دار شده . هیچی نگفتم و رفتم تو فکر . نزدیک خونه مون که رسیدیم گفتم : مامان من کجائی ام ؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت : معلومه ایرانی ! پس این همه مدت که اینجا بودیم چی ؟ ما فقط مهمونیم . اما این مهمونا ، دیگه اخلاق اصلی خودشون ، یادشون رفته . یعنی تو فکر می کنی که ما بعد از این همه سال ، بازم می تونیم برگردیم تو ایران و اونجا زندگی کنیم ؟ هیچی نگفت که گفتم : من از ایران چیزی به اون صورت یادم نیست . مدت زیادی اونجا نبودم اما امشب با یه کلمه هموطن یه مرتبه هوای ایران تمام وجودم رو گرفت . کی می ریم ایران ؟ یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت : وقتی تعطیلات تو شروع بشه. یعنی اگه روزی قرار شد بریم ایران زندگی کنیم ، می تونیم خودمونو با شرایط اونجا جور کنیم ؟ خب یه خرده سخته اما باید سعی کنیم . ما دیگه عادت به اینجا کردیم ، شاید از یه خرده بیشتر سخت باشه . حتما همین طوره . من حتی گاهی تو صحبت فارسم اشکال دارم . مامان گفت : و یه خرده لهجم داری . فارسی رو با لهجه انگلیسی صحبت می کنی دخترم . گفتم ، دیگه بدتر . مامان گفت : اما تو ایران این مسئله برات عیب نیست ، شاید بتونم بگم که فارسی حرف زدنت رو خیلی شیرین تر می کنه . ما اصلا چرا اومدیم اینجا ؟ مامان گفت : شرایط . بعضی وقتا شرایط آدمو وادار می کنه یه تصمیماتی بگیره . دلم برای سهراب سوخت . سهراب دل سوختن نداره ، اون جوون بسیار محکم و با لیاقتی یه . گفتم : خدا کنه زودتر خوب بشه ، چند وقت دیگه مسابقه داره . مسابقه چی ؟ کاراته . مگه کاراته بازه ؟ آره ، همیشه م تو دانشگاه اوله . پس تومنی صد تومن با مهرداد فرق داره . این یعنی چی ؟ یه ضرب المثله ، یعنی این که خیلی پسر خوبیه . سهراب دو روز دانشگاه نیومد . از بیمارستان مرخص شده بود و منم خونه شو بلد نبودم که برم دیدنش . دلم می خواست یه جوری ازش خبر بگیرم . با خودم قرار گذاشتم که اگه فردام نیومد دانشگاه ، یه سر برم بیمارستان و آدرس خونه شو از اونجا بگیرم و برم عیادتش . چهارشنبه صبح بود که تا رسیدم دانشگاه ، از دور دیدمش . دست چپش رو گچ گرفته بودن . خیلی خوشحال شدم و زود رفتم طرفش و تا رسیدم ، سلام کردم و گفتم : خیلی خوشحالم که حالت خوبه .می خواستم بیام از بیمارستان ، آدرست رو بگیرم و بیام دیدنت . دستت چطوره ؟ جای شکرش باقیه که دست چپت شکسته . راستی چپ دستی یا راست دست ؟ باید ازت عذر خواهی کنم . رفتارم احمقانه بود . حتما منو می بخشی . نمی دونم چرا اون طوری شده بودم . در هر صورت ازت معذرت می خوام . حالا چطوره دستت . درد که نمی کنه ؟ ... وقتی حرفام تموم شد ، تو چشماش نگاه کردم و در حالیکه یه لبخند رو لبم بود ، منتظر بودم که جوابم رو بده . اما فقط نگاهم کرد و یه تشکر ازم کرد و یه عذر خواهی و بعدش رفت . اصلا انتظار چنین برخوردی رو ازش نداشتم . خیلی از دستش عصبانی شدم اما ته دلم بهش حق دادم . شاید اگه رفتاری رو که من باهاش کردم ، اون با من می کرد ، دیگه حتی دلم نمی خواست که اسمش رو بشنوم . خلاصه اون روز کلاس تموم شد . در طول صبح بازم چند بار تصمیم گرفتم برم و ازش عذر خواهی کنم اما هر بار که نگاهم به صورت پر جذبه اش می افتاد ، جرات نمی کردم که طرفش برم . با خودم گفتم که الان عصبانیه ، باشه برای فردا که آرومتر شد حتما از دلش در میارم . اما انگار اشتباه می کردم ، سهراب دیگه اون سهراب سابق نبود ، روز به روز افسرده تر به نظر می اومد . قبلاحداقل با یه عده از پسرا و دخترا ، در مورد مسائل درسی و دانشگاهی حرف می زد اما از جریان تصادف به بعد ، گوشه گیر تر شده بود . تمام سعی و کوششم برای این که خودمو بهش نزدیک کنم بی فایده بود . صبح خیلی دیر می اومد و مستقیم می اومد تو کلاس و وقتی ام کلاس تموم می شد ، بدون این که با کسی حرف بزنه ، می ذاشت و می رفت . ساعتهای فراغتم ، یا می رفت کتابخونه و یا می رفت یه گوشه تو محوطه دانشگاه و زیر درختا می نشست . راستش به خاطر این تغییر روحیه اش خودمو مسئول می دونستم و دلم نمی خواست یه جوری اشتباهم رو جبران کنم اما هر بار که بهش نزدیک می شدم و تا می خواستم یه جوری سر حرف رو باز کنم ، به هر ترتیبی که بود طفره می رفت و بعد از گفتن یکی دو جمله ، به یه بهانه ، می ذاشت می رفت . البته بارها بهم گفته بود که منو به خاطر حرف هایی که بهش زدم بخشیده اما دیگه فایده نداشت در درونم یه چیزی شبیه حالت ترحم و عذاب وجدان ، نسبت بهش داشتم . باید به هر وسیله ای که می شد ، جبران می کردم . از اون جریان حدود سه هفته گذشت .سهراب ، گچ دستش رو باز کرده بود و در حال فیزیوتراپی بود و خودشم دوباره ورزش رو به صورت جدی شروع کرده بود چون مسابقات دانشگاه نزدیک بود و باید خودشو آماده می کرد . یه روز تو ساعت بیکاری ، از دور دیدم که بازم طبق معمول ، یه جای خلوت محوطه دانشگاه نشسته . دیگه کلافه شده بودم . فکر نمی کردم که چند تا جمله حرف بتونه آن قدر رو یه نفر تاثیر بذاره . هم از دستش عصبانی بودم و هم دلم براش می سوخت . عصبانیتم برای این بود که دیگه مسئله رو بیش از حد بزرگ کرده بود و دل سوزی ام برای این که چرا باعث شده بودم که یه جوون شاد ، این جور سر خورده بشه . از دور واستاده بودم و با دل سوزی نگاهش می کردم که یه مرتبه دیدم یه دختر خارجی رفت طرفش !یه دفعه یه حال عجیبی رو تو خودم احساس کردم . مخصوصا وقتی سهراب جلو دختره بلند شد و ازش دعوت کرد که کنارش بشینه . سعی کردم که این مسئله نه تنها باعث ناراحتی ام نشه ، شایدم خیلی خوشحالم کنه که سهراب با پیدا کردن یه دوست دختر ، حالت روحی اش عوض بشه . اما این طوری نشد . لحظه به لحظه اون حالت بد رو بیشتر احساس کردم ، بعد از چند دقیقه متوجه شدم که این حالت بد ، همون حسادته . یه مرتبه چهره سهراب رو تو ذهنم مجسم کردم . صورت مردونه ، ابروهای پرپشت و کشیده ، مژه های بلند ، چشمان سیاه قشنگ و موهای سیاه صاف که خیلی ساده به طرف بالا شونه شون می کرد اما همیشه یه دسته اش می ریخت تو صورتش ، قد بلند و چهارشونه و بدن خیلی قوی . چطور تا حالا متوجه این چیزا نشده بودم که سهراب پسر خیلی خوش قیافه و خوش تیپیه ؟ صورت مصمم و جدی . با چشمانی مهربان و لبخندی مطمئن و صمیمی . مخصوصا زمانی که دندوناشو رو هم فشار می داد و عضلات فکش منقبض می شد و صورتش رو خیلی قشنگ تر می کرد . یا زمانی که ناخود آگاه ، موقع حرف زدن ، یکی از از ابروهاش بالا می رفت و یه فرم قشنگی به چهره اش می داد . چه صدایی . صدای قوی و محکم یه مرد . یه مرد متعصب ایرانی . همونجور که داشتم بهشون نگاه می کردم و تو فکر بودم ، یه مرتبه متوجه چند تا از دخترا شدم . دخترای ایرانی دانشگاه . همونایی که مرتب بهش متلک می گفتن و اون بدون اعتنا ازشون رد می شد . پس تمام این حرفا به خاطر جلب توجه اش بوده ؟ یا از لج شون این چیزا رو می گفتن . یه آن به خودم اومدم و دیدم که راه افتادم طرف سهراب و اون دختره . دیگه ام نمی شد کاری کرد چون سهراب و هم دخترای کلاس ، متوجه حرکتم شده بودن . |
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: پنجشنبه، 10 دي ماه ، 1388 20:45:30 عنوان: Re: رمان شینا |
|
|
1-7
. کمی سرعت قدم هایم کم شد اما هنوز داشتم به طرف شون می رفتم . به فاصله چند قدمی ، سهراب از جاش بلند شد و سری بهم تکون داد . تا رسیدم گفتم : انگار مزاحم شدم ؟ سهراب لبخندی زد و گفت : نه ، اصلا ، ایشون کریستین هستن . دختره از جاش بلند شد . یه دختر قد بلند و بلوند . با این که شاید نسبت بهش احساس خوبی نداشتم اما باید بگم دختر قشنگی بود . سهراب منو بهش معرفی کرد که باهاش دست دادم و به سهراب گفتم : دختر قشنگیه ، چند سالشه ؟ نمی دونم ، همین الان باهاش آشنا شدم . بدون اختیار بهش گفتم ، می خواستم اگه دلت بخواد ... اگه می شه انگلیسی حرف بزنیم . یعنی مکنه بهش بر بخوره ؟ شاید ! شایدم نه اما این طوری بهتره . به انگلیسی گفتم : می خواستم برای شنبه سب دعوتت کنم خونه مون . مامانم از دیدنت خیلی خوشحال می شه . یه خنده ای کرد و گفت : از طرف من از مادرتون خیلی تشکر کنین . خانم فهمیده ای هستن . پس شنبه شب منتظریم . باید ازتون عذر خواهی کنم . شنبه شب باید جای یکی از دوستام کار کنم . دیگه نمی دونستم چی باید بگم . حرفی برای گفتن نداشتم و باید می رفتم و تنهاشون می ذاشتم . این بود که زورکی به دختره گفتم : از آشنائی تون خوشحال شدم . اونم همینو گفت و یه نگاه به سهراب کردم و برگشتم ام چه برگشتنی . احساس خفت می کردم . چطور به خودش اجازه داد که دعوتم رو رد کنه ، پسره ی کارگر . اینا رو با خودم می گفتم که دلم آروم بشه اما فایده نداشت .همینجور که داشتم بر می گشتم ، فکر می کردم که همه دخترا و پسرا که متوجه رفتنم پیش سهراب شده بودن ، دارن نگاهم می کنن و بهم می خندن . زود رفتم طرف ساختمون دانشگاه و تا از در رفتم تو ، ایستادم و از پشت پنجره بیرون رو نگاه کردم . کسی به من نگاه نمی کرد و نگاه دوستام فقط طرف سهراب بود . انگار یه حادثه عجیب اتفاق افتاده بود . مثل کشف یک استعداد تازه . در واقع همین هم بود . یعنی برای خودم که این طوری بود . ورود کریستین باعث شده بود که سهراب رو به صورت واقعی ببینم . از اون روز به بعد ، بازار سهراب داغ شد . با اومدن کریستین ، مشتری های دیگه ای برای این متاع پیدا شد . چه ایرانی و چه خارجی . دخترای خارجی که کریستین راه رو براشون باز کرده بود ، مرتب دور و بر سهراب می پلکیدن و دخترای ایرانی هم که تا چند وقت قبل ، بهش ماهوت و خسیس و این چیزا رو می گفتن ، از خارجیا عقب نمی موندن . منم که دورادور این نمایش رو نگاه می کردم . تا وارد محوطه می شد و چند تا دختر ، دور و ورش رو می گرفتن . ساعت تمرین سهراب که می شد ، همه جمع می شدن و تو سالن ورزش تشویقش می کردن . وقتی هم که می خواست بره خونه ، همیشه یه ماشین با راننده خوشکل حاضر بود که برسوندش . جالب این بود که روابط پسرای خارجی هم باهاش خوب شده بود . فقط پسرای ایرانی بودن که هنوز پشت سرش حرف می زدن اما دیگه هیچ کدام از دخترا به متلک هاشون نمی خندیدند . این وسط فقط من بودم که سعی می کردم که این جریانات رو به روی خودم نیارم و یه جوری هم وانمود کنم که خیلی هم خوشحالم که روحیه سهراب دوباره به حالت اولش برگشته . اما در حقیقت این طوری نبود . درون خودم زجر می کشیدم . احساس می کردم چیزی رو که مال من بوده ، یه عده دیگه ورداشتن . چیزی رو باید مال من می شده ، افتاده دست کسای دیگه . از دست خودم عصبانی بودم . دخترای خارجی خیلی راحت مسئله کارکردن یه دانشجو رو درک کردن اما من نتونستم یه همچین چیزی رو قبول کنم . خلاصه از اون روزی که سهراب توسط کریستین کشف شد ، سه هفته دیگه گذشت و مسابقات کاراته داخلی دانشگاه شروع شد . شور عجیبی بین دانشجوها به وجود اومده بود و باعثشم دخترای خارجب بودن . یعنی سال قبل هم این مسابقات بود و سهراب توش شرکت کرده بود و اول شده بود اما ما ایرانیا نه تنها ازش قدر دانی نکرده بودیم که اسم کشورمون رو سر زبونا انداخته ، حتی تو چند تا مسابقه شم شرکت نکردیم که تشویقش کنیم . اما این دفعه دیگه وضع فرق می کرد .اولین مسابقه اش روز دوشنبه برگزار شد . وقتی برای دیدنش به سالن رفتم ، چیزی دیم که اصلا باورم نمی شد . تو سالن مسابقات ، قسمت تماشاگرها ، شاید حدود دویست نفر دختر و پسر ، بلوزهای سفید و یک دست پوشیده بودند که روش عکس سهراب بود ، جلوی در سالن خشکم زده بود ، این یکی دیگه از حسادت نبود ، از خجالت بود . ماها که هموطنش بودیم ، حتی یه تیکه کاغذ کوچیک هم که اسم سهراب روش نوشته باشه نداشتیم و اصلا به فکرشم نبودیم اما این خارجیا ، یه همچین کاری کرده بودن . خلاصه رفتیم پیش بقیه بچه های کلاس نشستیم . حالا بگذریم که چه چیز هایی می گفتن ، یکی می گفت این لوس بازیها چیه در آوردن ، یکی می گفت حتما خود سهراب بهشون پول داده ، یکی می گفت دیگه چهار تا مشت و لگد پروندن که این حرفا نداره . تو همین موقع سهراب از در مخصوص ورزشکارا وارد شد ، یه مرتبه صدای جیغ دخترا و هورا پسرا تمام سالن و گرفت ، تنها کسانی که عین ماست نشسته بودن و هیچ کاری نمی کردن ، ماها بودیم که مثلا هم کلاسش هستیم و هموطن اش که باید بیشتر از بقیه تشویقش می کردیم . کاشکی فقط همین بود . بالاخره سهراب پس از چند تا مسابقه ، از دانشگاه ما انتخاب شد و قرار بود با نفر اول دانشگاه های دیگه مسابقه بده . روز مسابقه به محض این که رقیبش وارد سالن شد و هم دانشکده ای هاش شروع به تشویق کردن ، بچه های کلاس ماهام شروع کردن به تشویق اون پسره !یعنی ایرانیایی که تو کلاس مون بودن این کار رو کردن . جالب این بود که بقیه بچه های کلاس ، برگشته بودن و با تعجب به ردیفی که ماها نشسته بودیم نگاه می کردن . کم کم بچه های دانشکده خودمونم که همگی یه طرف نشسته بودن ، متوجه این عمل ما شدن . حساب کنین که از بین چهارصد پونصد نفر بچه های دانشکده مون ، هفت هشت نفر رقیب سهراب رو تشویق می کردن . من فقط ساکت نشسته بودم و این جریان رو تماشا می کردم که متوجه شدم سهراب داره از اون وسط منو نگاه می کنه . راستش خیلی خجالت کشیدم . زود از جام بلند شدم و کمی رفتم اون طرف تر و بین بقیه بچه ها نشستم . کار مهرداد اینا زشت و چندش آور بود . خلاصه چند دقیقه بعد مسابقه شروع شد اما چه مسابقه ای . هنوز شروع نشده بود که تموم شد ، چیزی که هیچکس باور نمی کرد . جریانم این طوری شد که وقتی سهراب داشت به اون پسره که رقیبش بود ادای احترام می کرد ، نمی دونم پسره چی بهش گفت که یه مرتبه حال سهراب خراب شد . داور به پسره یه تذکر داد . انگار حرف بدی به سهراب زده بود .سهراب همونجا واستاده بود و پسره رو نگاه می کرد و تا مسابقه شروع شد پسره اومد طرف سهراب ، که دیدم طرف رو هواست . سهراب مثل برق چرخید و با پاش یه ضربه به یه طرف صورت پسره زد اونم پرت شد و یه طرف و افتاد زمین . و دیگه از جاش بلند نشد . بلافاصله داور و دو تا دکتر دوئیدن طرف تشک مسابقه و چند دقیقه بعد پسره به هوش اومد و با کمک داور و اون دو نفر بلند شد اما رو پاش بند نبود . و داور دست سهراب رو گرفت و به عنوان برنده اعلام کرد و به قدری این جریان سریع اتفاق افتاد که همه تو شک بودند و بعد از کمی تمام بچه های دانشگاه هورا کشیدن و از جاشون بلند شدن . هیچ کس انتظار نداشت که در عرض چند ثانیه ، سهراب برنده بشه . |
|
|
|
|
| این پست تشکر شده است توسط : parisaparisa, پديده, m-kh, سمیه, SAGHIIIII, roomina, aryana1366, zina, ushia, zanbagh, شكيبا. |
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: جمعه، 11 دي ماه ، 1388 17:51:36 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور |
|
|
1-8
. به خاطر همین مسئله ، دانشگاه تو خوابگاه بهش یه اتق دادن و یه پولی م بهش به عنوان هزینه تحصیل دادن ، هر ماه براش در نظر گرفتن و یه مبلغم به عنوان جایزه بهش دادن . دیگه سهراب شده بود قهرمان دانشگاه ، حالا دیگه ، اگر چه خیلی دلم می خواست براش نفر اول باشم و مثل همون روزی که ازم حمایت کرده بود ، عشق رو تو چشماش ببینم ، اما دیگه اصلا درست نبود که طرفش برم . از دست سهراب بیشتر از هیشه حرص می خوردم با این که نزدیک دو ماه از اون جریان می گذشت ، اما هنوز ته قلبش منو نبخشیده بود هر جا منو می دید ، راهش رو کج می کرد و از یه طرف دیگه می رفت و یا تا می دید که دارم می رم طرفش ، زود سرشو با حرف زدن و صحبت کردن با دخترای دیگه گرم می کرد . اگه زورم بهش می رسید انقدر می زدمش که بمیره . و چون دیدم که رفتارش عوض نشد ، منم دیگه طرفش نرفتم . تا این که اون جریان اتفاق افتاد . پنج شنبه بود . ماشینم روز قبلش روشن نمی شد و گذاشته بودمش برای تعمیر و با اتوبوس می اومدم دانشگاه و می رفتم . خلاصه داشتم می رفتم طرف ایستگاه اتوبوس برم خونه که یه مرتبه یه ماشین کورت مشکی خیلی شیک جلو پام زد و رو ترمز . یه آن ترسیدم و خودمو کشیدم عقب . اومدم یه چیزی به راننده اش بگم اما شیشه هاش دودی بود و توش معلوم نبود . حدس زدم که باید یکی از این پسر پول دارا باشه که شوخی اش گرفته . داشتم از بغلش رد می شدم برم که شیشه اش رو داد پایین و گفت : افتخار می دین که تا منزل در خدمت تون باشم ؟ تا توی ماشین رو نگاه کردم قلبم از کار ایستاد .....بود !یه جیغ آروم کشیدم و تا اومدم بگم آقای .....شمائین که انگشتش رو گذاشت رو لب ش و گفت : هیس !خواهش می کنم اسمم رو بلند نگین . برگشتم و پشتم رو نگاه کردم . سارا با چند تا دیگه از دخترا داشتم منو نگاه می کردن . می دونستم که الان حاضرن نصف عمرشون رو بدن اما بفهمن اون کیه که با این ماشین شیک اومده دنبال من . .....بهم اشاره کرد که سوار شم ، منم بی معطلی سوار شدم . همون موقع هم خیال داشتم که به محض این که فردا بچه ها رو تو دانشگاه دیدم ، بهشون بگم دیروز .... بوده که اومده دنبالم . می خواستم این خبر به گوش سهراب برسه که انقدر خودشو برای من نگیره . اما فعلا وقتش نبود چون اگه می فهمیدن ، می ریختن دور و ور ماشین و ممکن بود بازم جریان سهراب تکرار بشه . این دفعه نمی خواستم کلک بخورم و یکی دیگه رو دستم بلند بشه . خلاصه سوار ماشین شدم و ...... با سرعت حرکت کرد که گفتم : چه جوری فهمیدین که این جا درس می خونم ؟ یه نگاه به من کرد و گفت : از شاهین !اگر چه سعی می کرد که نگه اما نمی تونه خودشو نگه داره . حتما باید در هر دقیقه حداقل دو تا جمله تکراری و یه جوک بی مزه تعریف کنه . یه لبخند زدم و گفتم : ماشینم خراب شده و گر نه همیشه با ماشین میام دانشگاه .- اگه مایل باشین می تونم ترتیب تعمیرش رو براتون بدم .- خیلی ممنون فکر کنم فردا حاضره . مامانم ترتیبش رو داده .- وقت دارین بریم یه جا و یه قهوه با هم بخوریم ؟ «انگار داشتن تو دلم قند آب می کردن اما خیلی آروم ساعتم رو نگاه کردم و گفتم »اگه یه ساعت بیشتر نشه آره . بلافاصله از وسط راه مسیرش رو عوض کرد و همون جور که رانندگی می کرد گفت : من همیشه مجبورم که مثلا برای خوردن یه قهوه یا یه شام و یا حتی قدم زدن جایی رو انتخاب کنم که یه ایرونی توش نباشه . گفتم : یعنی از این موضوع ناراحتین ؟ نه !سوئ تفاهم نشه اما ما هنرمندام یه وقتایی احتیاج داریم که مثل مردم عادی زندگی کنیم. فقط یه لبخند بهش زدم که پاکت سیگارش رو در آورد و بهم تعارف کرد که ازش تشکر کردم و خودش یکی از توش برداشت و روشن کرد و- گفت : شاهین می گفت که قراره برین ایران . گفتم : بله ، چند وقت دیگه . گفت : خیلی باید جالب باشه . متاسفانه با موقعیتی که من دارم ، برام امکانش نیست .- یعنی ممکنه اشکالی پیش بیاد ؟- گفت : حتما .- خب می تونین از سفارت سوال کنین.- به ریسکش نمی ارزه . -راستی تعطیلات تون کی شروع می شه ؟- بعد از امتحانات ، تا چند وقت دیگه امتحانات شروع می شه- . .....گفت : اگه مایل باشین ، می تونم ترتیبی بدم که تو این توری که تا چند هفته دیگه به اروپا دارم ، یه جایی ام برای شما در نظر بگیرن .- فکر نکنم مادرم موافقت بکنه . یه نگاه به من کرد و با لبخند استهزا آمیز پرسید : شما چند سال تونه ؟ سرمو برگردوندم و از شیشه بیرون رو نگاه کردم و هیچی نگفتم . یه خرده که گذشت- گفت : فکر می کردم که بعد از دیدار اون شب ، هر زوری باشه با من تماس می گیرین . -چه طور می تونستم ؟ شماره تونو نداشتم -. گفت : می تونستین تو تلویزیون ....برام پیغام بذارین . گفتم : به فکرم نرسید . گفت : به فکرتون نرسید یا ..... حرفش رو بریدم و گفتم : خیلی طول می کشه تا برسیم ؟- نه !نه !تقریبا رسیدیم .- چند دقیقه بعد جلوی یه بار نگه داشت و گفت : جای دنج و خلوتیه . بعد ماشین رو خاومش کرد و پیاده شد . منم پیاده شدم و کتابامو همونجا رو صندلی ماشین گذاشتم . اومد این طرف و خودش در ماشین رو بست و بازوی منو گرفت و گفت : حتما از این جا خوشتون میاد . راه افتادیم طرف بار و تا جلوی درش رسیدیم ، یه سیاه پوست به ...... سلام کرد و در را براش باز کرد و رفتیم تو . جای خیلی قشنگی بود اما نمی دونم چرا بی خودی ترسیدم . دو تایی رفتیم و. سر یه میز نشستیم و یه گارسن ، با لباس خیلی شیک ، مودبانه اومد جلو و تعظیم کرد و سفارش گرفت و رفت که گفتم : جای خیلی قشنگیه !- یه کلوپ خصوصیه ، فقط مخصوص اعضا ! دوباره یه سیگار روشن کرد و گفت : چهره فتوژنیکی دارین ، حیفه ازش استفاده نکنین ، من مطمئن هستم که با این زیبایی ، خیلی زود نرده بان ترقی رو طی می کنین .- گفتم : بدون هنر ؟ - هنر همین زیبایی شماست .- یعنی باید فقط بیام جلوی دوربین ؟- نه خب !باید تعلیم ببینین .- تعلیم رقص ؟ -هم رقص ، هم صدا !با یکی دو ماه تمرین و چند تا آهنگ ، می شین مثل .....فکر می کنین اونا چه جوری معروف می شین ؟ اولش یه تست می زنیم بعد -گفتم : ولی من شنیدم که ......چندین ساله خوانندهس ولی فقط یک ساله که معروف شده .- به خاطر این که کسی رو نداشته بهش کمک کنه اما شما دارین .- مثلا کی ؟- خود من ، من حاضرم کمکتون کنم .- گفتم : به چه صورت ؟- از نظر مالی و ارتباطی . -منظورم این بود که در ازا این لطف شما ، من باید چکار بکنم ؟- شما فعلا در موردش فکر بکنین ، این مسائل حل می شه . تو همین موقع گارسون برامون قهوه آورد و گذاشت جلومون . همونجور که توش شیر و شکر می ریختم گفتم : من در مورد دنیای هنر چیزایی شنیدم که .....- نصف بیشتر این حرفا شایغه س . به طور مثال اگه همین امروز کسی ، من و شما رو با هم ببینه ، چه شایعاتی که یه شبه سر زبونا نمی افته . در صورتی که منوشما مثل دو تا دوست ، با هم اومدیم یه قهوه بخوریم و بعدش من شما رو می رسونم منزل و تموم می شه .- نیش صحبتش رو حس کردم ، یعنی اگه جواب منفی بهش بدم دیگه نمی بینمش . سرم رو با قهوه گرم کردم که گفت : دارم برای آلبوم جدیدم ، یه طرح و مدل تازه و ابتکاری می ریزم ، دلم می خواد شما هم توش شرکت داشته باشین .- یعنی من هنوز از راه نرسیده ، آلبوم بدم بیرون ؟- نه! نه! یعنی نه به این صورت ، یه آلبوم حدودا صد هزار دلار هزینه برمی داره .- پس چه طوری ؟- شما در کنار من .- به عنوان یه مدل ؟- نه فقط یه مدل ، چند تا ترانه دو صدایی و یکی دو تام آهنگ که خودتون تنهایی می خونین .- چرا برای این کار منو انتخاب کردین ؟- یه لبخند زد و کمی از قهوه اش رو خورد و گفت : چهره تون !چهره تون خیلی شرقیه ، یه زیبایی شرقی بکر .- خب شرقی ها به این طور صورت ها و چهره ها عادت دارن .- اما من نمی خوام این آلبوم جدید رو برای شرقی ها بدم بیرون .- متوجه نمی شم ؟- ببینین ، یه آلبوم هزینه زیادی داره . تا حالام هیچ آلبومی ، حتی پول خودش رو برای یه خواننده در نیاورده . یهنی از بس از رو یه سی دی کپی می گیرن ، فروش آنچنانی نداره .- گفتم : پس چرا این کار رو می کنین ؟- اینا فقط زمانی که یه آلبوم ایرانی بدیم بیرون . اما من خیال دارم یه خرده گسترده تر عمل کنم . یعنی یه آلبوم بین المللی تو نظرمه ، چیزی که در بین آمریکایی ها و اروپایی ها قابل ارائه باشه ، یه چیز خارجی همراه با تم شرقی ، یه چیز جدید و ابتکاری می شه .- راستش نمی دونم چی بگم چون اطلاعات زیادی در مورد موسیقی ندارم اما باید این ، یه کار تازه و جالبی باشه . گفت : حتما هست . برای همین هم اصرار دارم که شما پیشنهادم رو قبول کنین ، مطمئن باشین که ابن آلبوم باعث می شه که شما ره ده ساله رو یه ساله طی کنین ، این یه آکازیونه برای شما .- ولی من می دونم که مادرم مخالفت می کنه .- راضیش کنین ، شما با این آلبوم معروف می شین ، و هزینه ای براتون نداره ، می دونین یه سفر برای دوبی چقدر درآمدشه ، می دونین اماراتی ها چقدر پول دارن و حاضرن برای یه خواننده زیبای شرقی چقدر پول بدن ، در نظر بگیرین که دختری به زیبایی شما ، با چند ترانه نیمه عربی و نیمه آمریکایی بره دوبی . اینو گفت و یه سوت کشید و بعدش یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت : در موردش خوب فکر کنین ، این شانسی نیست که هر روز سراغ آدم بیاد ، استارت یه خواننده جدید با خواننده ای مثل من ، مثل یه سکوی پرتابه مخصوصا که منم نظر مساعدی نسبت به شما دارم ، این خیلی بهتون کمک می کنه و شاید فقط صحبت از یه «پارتنر » تنها نباشه ، شاید این شروع یه چیزایی باشه . سرمو انداخنم پایین و یه لحظه بعد به ساعتم نگاه کردم و گفتم : دیگه باید بر گردیم . گفت : خیال داشتم کلوپ رو بهتون نشون بدم ، خیلی قشنگه ، بولینگ استخر و میز های بازی و ....-.شاید دفعه دیگه .- هر جور که مایلید . بعد از جاش بلند شد و صندلی رو برام کشید عقب و منم بلند شدم و گارسون اومد جلو و یه تعظیم بهش کرد و اونم بهش یه انعام خوب داد و با هم از کلوپ اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم و تقریبا نیم ساعت بعد ، جلو خونه مون پیاده ام کرد و موقع رفتن ، کارتش رو بهم داد . <xml><o></o>
<o> </o> |
|
|
|
|
|
 |
نیان
کاربر جدید

8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70
تشکر های او از دیگران: 26 تشکر شده 713 دفعه در 70 پست
3002 امتیاز
Status: افلاين
|
تاریخ: شنبه، 12 دي ماه ، 1388 10:36:11 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور |
|
|
فصل دو اون شب تا صبح خواب می دیدم که یه خوانده معروف شدم و مرتب برام کنسرت میذارن و اون قدر پول در آوردم که نمی دونم باهاش چه کار کنم . از صبحش شروع کردم به خوندن ، آهنگ خواننده های زن و می خوندم و سعی می کردم که همراه با خوندن ، حرکات ابتکاری و ظریفی بکنم ، کم کم متوجه شدم که صدام بد نیست راستش هنر همیشه برای من یه آرزو و رویا بود و حالا داشت به واقعیت تبدیل می شد ، ته دلم ازش وحشت داشتم . از روزی که ...... اومده بود دنبالم ، چهار روز می گذشت و می خواستم فردا بهش تلفن کنم و در مورد این جریاناتم هیچی به مامانم نگفتم . می خواستم همون جور که .....گفته بود اول یه تست بدم ، اگه قبول شدم بعد مسئله رو علنی کنم . ولی اگه قبول می شدم چی می شد ؟ شینا خواننده جدید !خواننده ای در کنار ...... دیگه فکر و ذکرم شده بود خواننده گی و به سهراب توجه نداشتم و اصلا برام مهم نبود که سارا اینا دور و برش باشن یا نه . تازه کلاس تموم شده بود و از دانشگاه اومده بودم بیرون که از دور ، ماشین ......رو دیدم که کنار خیابون کمی جلوتر ایستاده . این طوری برام خیلی بهتر شده بود که خودش اومده بود سراغم . دوباره مثل دفعه قبل ، از همون مسیر حرکت کردم . خوشبختانه ، ماشینم رو کمی جلوتر پارک کرده بودم .همون طور که می رفتم طرف ماشین وانمود کردم که کمی عجله دارم ، یه مرتبه برام یه بوق زد ، بهش توجه نکردم . درست نبود که با اولین بوق بهش توجه کنم . تقریبا رسیده بودم به ماشینم که دومین بوق رو زد . همون طور که مثلا داشتم تو کیفم دنبال سویچ می گشتم یه نگاه بهش کردم و دوباره تو کیفم رو نگاه کردم و بعد یه مرتبه مثل این که تازه دیده باشمش ، سرمو برگردوندم طرفش و براش دست تکون دادم . با ماشین اومد طرفم و نگه داشت . رفتم جلو که شیشه رو داد پائین و گفت : سلام منو می شناسی ؟- ! اختیار دارین ، حالتون چطوره ؟- عجله داری ؟- نه ! دارم می رم خونه .- برای رفتن به خونه همیشه وقت هست ، فعلا سوار شو که کارای مهمتری داریم . برگشتم یه نگاه به ماشینم کردم که گفت : کارمون که تموم شد برت می گردونم همین جا . در رو باز کردم و سوار شدم و حرکت کردیم که گفت : داریم می ریم برای تست . همچین ذوق کردم که برگشت طرفم و نگاهم کرد که منم زود گفتم : الان ؟ من اصلا آمادگی ندارم .- اونجا آمادت می کنن . گفتم : آخه لباس چی ؟ با این لباسا که نمی شه .- اون جا همه جوری لباس هست . دیگه چیزی نگفتم و سعی کردم که هیجانم رو کنترل کنم ، کمی سکوت برقرار شد که- گفت : اگه تو این تست موفق بشی باید برنامه ایران رفتن رو کنسل کنی .- گفتم : اصلا نمی شه .- گفت : چرا ؟ -چون تمام اقوام مون اونجا منتظرن .- چه اهمیتی داره ، نهایتا این که مادرت می تونه تنها بره . سال دیگه ام ، در حالی که معروف شدی ، خودت می ری ایران .- اگه زیادی معروف بشم که دیگه نمی تونم برم .- اون طوری هام نیست . گفتم : راستی شما چند ساله که اومدین امریکا ؟ یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت : چرا منو ، تو صدا نمی کنی ؟ این طوری صمیمی تره . خندیدم و گفتم : تو چند ساله که این جایی ؟- هشت سال .- قبلا تو ایران کار هنری می کردی ؟ زد زیر خنده و گفت : آره ، اونم چه کار هنری ای .- متوجه نمی شم .- می دونی تو ایران چه کار می کردم ؟- خوانندگی .- گفت : نه ، نوار کاست و این چیزا می فروختم .- جدی !-آره ، خونه مون .......بود و اونجام زیاد سخت گیری نمی کردن و جوونم اونجا خیلی زیاد بود . با چند تا از دوستام ، یه اتاق رو به صورت استریو درست کرده بودیم و توش نوار ویدیو و کاست ضبط و تکثیر می کردیم و می فروختیم .- درآمدش خیلی خوب بود ؟- نه ، از بیکاری بهتر بود . -خب !-یه روز جامون لو رفت ، و ریختن و همه رو گرفتن . ماهام فرار کردیم ، بعدش دیگه زدم به آب و آتیش و خودمو رسوندم این جا |
|
|
|
|
| این پست تشکر شده است توسط : ترنمعشق, m-kh, SAGHIIIII, daneshmand, aryana1366, roomina, Ati__377, parisaparisa, shahid, شكيبا., Parnam |
|
 |
|