سریال کره ای شاهزاده زمان (روزگار شاهزاده) – زیرنویس فارسی


انجمن :: مشاهده موضوع - رمان شینا | ماندانا مودب پور
نام کاربر: ورود اتوماتیک؟

کلمه رمز:


 

جست و جو در مورد در
انجمن جست و جو پیشرفته


 
اخرين ارسالها   Next 5 >>  
 بخش   نویسنده   پاسخها   آخرین پست 
خانواده نودهشتیا (موقت) اطلاعیه های سایت admin 10940 يكشنبه، 18 بهمن ماه ، 1388 01:36:15
sama33 مشاهده آخرین پست
[اطلاعیه] بروزرسانی سایت (حتما بخوانید) اطلاعیه های سایت admin 179 شنبه، 17 بهمن ماه ، 1388 17:13:28
admin مشاهده آخرین پست
دانلود کتاب پیش گویی های نوستراداموس بزرگترین پیشگوی تاریخ علوم غریبه aidaa 7 يكشنبه، 11 بهمن ماه ، 1388 23:35:55
sapra مشاهده آخرین پست
رمان شینا | ماندانا مودب پور تایپ کتاب نیان 36 يكشنبه، 11 بهمن ماه ، 1388 02:01:42
نیان مشاهده آخرین پست
فراخوان تایپ اسکن رمان من حرف دارم«آوا» متفرقه کتاب sama33 25 يكشنبه، 11 بهمن ماه ، 1388 01:43:50
sama33 مشاهده آخرین پست

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   مشاهده نسخه چاپی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: چهارشنبه، 7 بهمن ماه ، 1388 00:29:24 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

پایان فصل سوم
پاهاش رو از همونجا که رو زمین بودم می دیدم که مثل دو تا ستون سنگی ، محکم رو زمین گذاشته بود و چاقو رو محکم تو دستش نگه داشته بود و با فریاد به اون دزد ها فحش می داد »
-بیاین جلو مادر ....آ دیگه .اگه ....شو دارین بیاین دیگه . واسه یه دختر ضعیف شاخ شونه می کشین ؟ مردین الان بیاین جلو دیگه .
«تو همین موقع اونی که تو ماشین بود ، بدون این که منتظر بقیه بمونه ، گاز داد و رفت . اکبر مونده بود با اونکه رو زمین داشت فریاد می زد و ازش خون می رفت . یه مزتبه اکبرم اومد فرار کنه که کیوان داد زد و گفت »
-کیف رو بنداز تا این یکی تونو ول کنم و گرنه تحویلش می دم . می دونی لوتون می ده .
«اکبرم چند قدم اون طرف تر وایستاد و بعد برگشت و کیف رو انداخت جلو پای کیوان و گفت »
-می خوام رفیقم رو ببرم .
«کیوان همون جور که روش به اونا بود ، آروم خم شد و دست منو گرفت و بلند کرد و بعد کیفم رو برداشت و همونجور که چاقو تو دستش بود ، آروم اومد عقب و منم با خودش برد و گفت »
-به علی اگه بیای طرف ما شکمت رو سفره می کنم . رفیقت رو نگاه کن . ما که رفتیم بیا جمش کن برو .
«اینا رو گفت و همونجور که دست من تو دستش بود ، عقب عقب رفتیم و یه خرده که ازشون دور شدیم دیدم اکبر رفت طرف اونی که رو زمین بود و سعی کرد که بلندش کنه . حالا چه فحش هایی به هم می دادن و به اون یکی که فرار کرده بود ، نمی تونم بگم . خلاصه من و کیوان رسیدیم سر چهار راه و کیوان چاقو رو بست و گذاشت تو جیب ش و به من گفت »
-بدو .
«دو تایی تا سر خیابون دوئیدیم و رسیدیم به خیابون اصلی که شلوغ بود . اونجا دیگه خیال مون راحت شد . یه مرتبه من زدم زیر گریه . اصلا نمی تونستم جلو خودمو بگیرم . مردمم هی می اومدن و رد می شدن و نگاه می کردن . تو همین موقع چند تا جوون اومدن جلو و یکی شون از من پرسید »
-خانم مزاحم تون شده ؟
«با سر بهش اشاره کردم که یعنی نه . کیوانم زود جلو یه تاکسی رو گرفت و دو تایی سوار شدیم و بهش آدرس داد و چند دقیقه بعد جلو خونه نگه داشت و پیاده شدیم . کیوان یه نگاه به من کرد و بعد دست کرد تو جیبش و بعد با خجالت به من گفت »
پول ندارم . «زود کیفم رو دادم بهش که بازش کرد و پول تاکسی رو داد و بعد دست منو گرفت برد جلو خونه و زنگ زد و گفت
-من می رم خونه ، شمام برین خونه .
-نه ، خواهش می کنم بیا تو .
-آخه.....
-باید حتما بیای.
«داشتم حرف می زدم که زهرا خانم آیفون رو جواب داد و در رو باز کرد و منم دست کیوان رو گرفتم و بردم تو . هنوز تو حیاط بودیم که مامانم در حالیکه داشت روسری ش رو سرش می کرد ، دوئید تو حیاط و با نگرانی پرسید »
-چی شده شینا؟
«تا مامانم رو دیدم ، زدم زیر گریه و پریدم تو بغلش . تازه اون موقع متوجه شدم که مامانم چه پناهگاهی برام هست وهمونجور بغلش کرده بودم و گریه می کردم . اونم اصلا نمی فهمید چی شده و همون جور که بغلم کرده بود هی می گفت »
-چیزی نیست عزیزم . آروم باش . چیزی نشده وآروم باش .
«بعد به انگلیسی جریان رو ازم پرسید . منم همونجور که گریه می کردم ، براش تموم اتفاقاتی رو که افتاده بود تعریف کردم . وقتی جریان رو فهمید با احترام به کیوان گفت »
-واقعا ازتون سپاس گذارم . نمی دونم چه جوری و با چه زبونی ازتون تشکر کنم . خواهش می کنم بفرمایین تو . بفرمایین خواهش می کنم .
«کیوانم که صورتش ، هم از خجالت و هم از افتخار کاری که انجام داده بود رنگ برنگ می شد ، آروم با ما اومد تو . وقتی از کنار زهرا خانم که هنوز از جریان با خبر نبود رد می شدیم دیدم زیر چادرش یه چوب قایم کرده . مامانم متوجه شد و زود بهش گفت »
-زهرا خانم چایی دم کن این اقا امروز خیلی به ما لطف کردن .
«چهره زهرا خانم عوض شد و در حالیکه اونم به کیوان تعارف می کرد ، رفت تو . تقریبا یه ساعت بعد ، کیوان اجازه گرفت و بعد از تشکر زیاد مامانم و زهرا خانم ، رفت خونه شون و منم یه قرص خوردم و رفتم گرفتم خوابیدم . وقتی رو تختم دراز کشیدم ، چندین احساس تو ذهنم موج می زد . تنفر از اونایی که امروز بهم حمله کردن .دوستی اونایی که اومدن جلو و خواستن بهم کمک کنن . تعارف اون پیرمرد برای مهمون کردن من و از همه مهمتر و از هر موجی قوی تر ، شهامت کیوان . پسری که با یه آشنایی مختصر و این که من دختر همسایه شم ، جلوی من سینه سپر کرده بود و من رو از خطری که معلوم نبود آخرش چی می شه و شاید به قیمت کشته شدنم تموم می شد نجات داده بود . وقتی به این چیزا فکر کردم و دونستن این که احتمالا همین الان کیوان اون طرف دیوار ، تو اتاقش نشسته ، بهم یه احساس شیرین داد که واقعا ازش لذت بردم . احساس امنیت و اعتماد . پایان فصل سوم .
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : ترنم, aryana1366, zanbagh, sarakhanomi, باقری, shahid, شكيبا., parisaparisa, SAGHIIIII, roza23
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: چهارشنبه، 7 بهمن ماه ، 1388 16:12:18 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

4-1




«تقریبا ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم .با یک احساس خوب و عجیب بود که اتفاق چند ساعت پیش نتونسته بود روحیه م رو خراب کنه . هر چند که وقتی یادش می افتم یه حالت بدی بهم دست می داد اما با یادآوری شهامت کیوان مسئله کمرنگ می شد . از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم .خیلی دلم می خواست که همین الان برم رو تراس ببینمش اما ساعت دو و نیم بعد از ظهر وقت مناسبی نبود . رفتم پایین که دیدم زهرا خانم و مامانم تو سالن نشستن و دارن با همدیگه صحبت می کنن و تا زهرا خانم منو دید ، بلند شد و اومد جلو و بغلم کرد و گفت »
-الهی صد هزار مرتبه به درگاهت شکر ، خدا خیلی بهمون رحم کرد . اگه برده بودنت خدا می دونه الان باید چه خاکی تو سرمون می کردیم .
«مامانم اومد جلو و بغلم کرد و صورتم رو بوسید که خیسی اشکش نشست تو صورتم . وقتی از تو بغلش در اومدم و به چشماش نگاه کردم گفت »
-اگه اتفاقی برای تو افتاده بود الان باید چیکار می کردم ؟
« انگار همه تازه متوجه وخامت اتفاقی که برای من افتاده بود شده بودن و ارزش کاری رو که کیوان کرده بود می فهمیدن . همون جور که با مامانم می رفتیم طرف آشپزخونه گفت
-یا برای امشب یا فردا شب دعوتش کن شام بیاد اینجا . باید حتما ازش قدردانی کنیم . با این کاری که کرد خیلی مدیونش هستیم .
«در تمام مدت نهار صحبتها حول و حوش قهرمانی کیوان بود و شکر به درگاه خدا که مسئله به خیر گذشته . با هر تعریفی که از کیوان می شد ، بیشتر بهش علاقه مند می شدم . راستش از رفتار امروز صبح خیلی شرمنده بودم که قبل از بیرون رفتنم باهاش بدرفتاری کرده بودم . ناهار که تموم شد رفتم بالا تو اتاقم و صبر کردم تا ساعت چهار بشه و بعدش رفتم تو تراس که دیدم لبه دیوار تراس شون نشسته و تا منو دید از جاش بلند شد و اومد جلو وگفت»]
-سلام ؛ حالتون خوبه ؟
-ممنون، خوبم.
«به صورتش نگاه کردم یه صورت مردونه و قشنگ دیدم .چشمای نجیب و مهربون اما بلاتکلیف . نمی دونم چرا یه مرتبه خیلی براش ناراحت شدم . یاد حرفای دیشب ش افتادم و گفتم » -از اون دوست تون چه خبر ؟
-خبری ازش ندارم.
-فکر نکنم دست به خودکشی زده باشه .
«شونه هاشو انداخت بالا که گفتم »
-باید ازتون تشکر کنم اما نمی دونم چه جوری.
-ای باب ، پروندن چند تا لاشی لوشی که دیگه کاری نداره .
-چند تا چی؟
-یعنی لات .آدم بد .
-نه ،yow ara a hero<o></o>
-چی؟
-یعنی یه قهرمان .
-کی ؟من ؟
-آره ،تو
-این حرفا چیه بابا . وظیفه م بود . شما دختر همسایه ما هستی . دیگه اینم نکنیم چیکار کنیم
-ببخشید ، من بضی چیزها رو نمی فهمم
-یعنی باید این کار رو می کردم . در ثانی ، کاری نداشت که .
-چرا ، کار خیلی بزرگی بود . چی بهش می گین ؟ شما خیلی کارتون رو کم می گیرین ؟ نمی دونم به فارسی چی می شه ؟
-شکسته نفسی.
-آهان همین .
-نه بابا، قابل نداشت . از این به بعدم هر کاری داشتین رو من حساب کنین .
-مرسی ، راستی می خواستم امشب برای شام دعوت تون کنم خونهمون . امیدوارم جایی کار نداشته باشین .
-امشب؟
-نمی تونین بیاین؟
-نه،یعنی چرا
-می تونیم بذاریم برای فردا شب.
-نه ، یعنی همین امشب خوبه . یعنی هر جور خودتون می خواین .
«حسابی هول شده بود . خنده م گرفت .اونم خندید و گفت»
-اونجا اگه کسی بخواد کار بکنه ، روزی چقدر درامدشه؟
-بستگی داره به اون کار . اگه سخت کار کنه تا روزی صد دلار درامد داره .البته به خارجی ها کمتر پول می دن .
-اگه می شد برم اون طرفا خیلی خوب بود
-اونجا کمتر ایرانی ها کارهای پایین انجام می دن .
-یعنی چی؟
-اونجا ایرانی ها با فکرشون کار می کنن و درامد خوبی دارن .
«یه نگاهی با حسرت به من کرد و گفت
-حیف که ویزا نمی دن و گرنه خیلی عالی می شد .
«همون زمان که داشت این حرف رو می زد ، من داشتم با خودم فکر می کردم ، چه طوری می تونستم بهش کمک کنم ؟ تنها راه ویزا گرفتن در اون زمان ازدواج بود . دوباره نگاهش کردم . این دفعه با یه چشم دیگه ، یعنی کیوان می تونیت برای من شوهر مناسبی باشه ؟ اگه از نظر فداکاری می خواستم حساب کنم که آزمایش خودش رو پس داده لود اما از نظرهای دیگه چی ؟
-چه مدت دانشگاه بودی؟
-تقریبا دو سال.
-چه رشته ای؟
-یه رشته گلابی.
-چی؟
-یه رشته بی خود .اصلا به درد نمی خوره .
-می دونی ، اگه لیسانس داشتی راحت تر می تونستی ویزا بگیری .
-اگه داشتم!
«بهش خندیدم و گفتم » -شب منتظرتم. فعلا خدانگهدار .
-صبر کن
«اینو گفت و رفت تو اتاقش و یه لحظه بعد اومد بیرون . دستاشو پشتش گرفته بود . سرشو انداخت پایین و گفت »
-می دونین ؟ شما خیلی قشنگ فارسی حرف می زنین . و خیلی هم خوشگلین .
-همین مرسی رو هم که می گین یه جوریه .
-چه جوری؟
-یه جور قشنگ
«خندیدم و گفتم بازم مرسی »
«اونم خندید و دستاش رو از پشتش در آورد . یه گل سرخ قشنگ تو دستش بود . گرفت جلو من و گفت »
-یه گل قشنگ برای یه گل قشنگ . هر چند که به خوشگلی اون گل نیس اما هر چی باشه ، گله .
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : shahid, daneshmand, nina86, ترنم, parisaparisa, SAGHIIIII, aryana1366, roza23, شكيبا., alonegirl, hamidfazelyan
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: چهارشنبه، 7 بهمن ماه ، 1388 19:41:38 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

4-2




«به قدری با صداقت و سادگی این حرفا رو زد که ناخوداگاه ، اشک تو چشمام جمع شد . آروم گل رو ازش گرفتم و بدون این که چیزی بگم اومدم تو اتاقم . برام این کارش خیلی ارزش داشت . اون شب کیوان اومد خونه ما . به قدری طفلک خجالت کشید که خود ما براش ناراحت شدیم چه برسه به خودش . درست مثل یه ماهی که از آب آورده باشنش بیرون . یه لباس ساده و معمولی پوشیده بود که فکر کنم بهترین لباس و تنها لباسش بود . سعی می کرد کم حرف بزنه و مودب اما در میون حرفاش ، گاهگاهی یکی دو کلمه عامیانه می گفت اما زود برمی گشت با خجالت به من نگاه می کرد و حرف رو عوض می کرد . از رفتار ساده اش فوق العاده خوشم اومده بود . ساده و صمیمی . وقتی می خواست جلوی ما غذا بخوره دیگه کاراش دیدنی بود . کاملا خودش رو باخته بود . فکر می کرد چون ما از امریکا اومدیم حتما یه جور دیگه غذا می خوریم . مرتب چشمش به دستای من بود که ببینه من چه جوری قاشق چنگال رو تو دستم می گیرم .
خلاصه بعد از شام که فکر کنم اصلا مزه اش رو نفهمیده باشه ، رفتیم تو سالن و زهرا خانم برامون چایی آورد . حالا دیگه کمی راحت تر شده بود و با آشنایی بیشتر با ما ، اونم کم کم از اون حالت خجالت در اومد و شروع کرد به تعریف کردن خاطراتش و کارهایی که با دوستاش انجام داده . اون می گفت و من می خندیدم . به قدری چیزهای بامزه تعریف می کرد که از خنده ئلم درد گرفته بود . تقریبا ساعت نزدیک دوازده بود که با بی میلی از جاش بلند شد و بعد از خداحافظی و تشکر و تشکر متقابل ما ، رفت خونه شون . ماهام بعد از جمع و جور کردن ، رفتیم که بخوابیم . یعنی زهرا خانم رفت تو اتاقش و من و مامانم رفتیم بالا تو اتاق من و بعد از کمی صحبت در مورد ماجرای امروز و شخصیت و زندگی کیوان از مامانم خواستم تا بقیه سرگذشتش رو برام تعریف کنه اما انگار زیاد مایل نبود ولی برعکس ، من خیلی دلم می خواست بدونم که چه اتفاقاتی پیش اومده که باعث جدایی پدر و مادرم شده هر چند دیگه تقریبا فهمیده بودم . پدرم مرد عیاشی بوده که متاسفانه مثل خیلی ها ، هنر رو با چیز دیگه اشتباه گرفته و در واقع از موقعیت شغلی ش سواستفاده می کرده و اگه چنانچه یه خواننده دختر می اومده پیشش ، برای معروف شدن و ارائه هنرش باید خیلی کارها می کرده . در هر صورت مامانم زیاد دلش نمی خواست وارد گذشته بشه اما چون قول داده بود ، شروع به گفتن کرد »
-می دونی دخترم ، انتخاب صحیح در زندگی خیلی اهمیت داره . زمانی که یه مرد رو به عنوان شریک زندگی ت انتخاب می کنی باید خیلی دقت داشته باشی . شاید در اون زمان یکی از مسائلی که در انتخاب من تاثیر داشت و شایدم مهمترین شرط انتخابم ، ثروت وحید بود . ماشین شیک و آخرین مدل و خونه خیلی شیک و بزرگ ؛ استودیو و موقعیت شغلی عالی . اینا همه در انتخابم دخیل بودن .
-چی بودن ؟
-دخیل ، یعنی سهم داشتن . اثر داشتن .
-خودش چی ؟
-چرا خودشم بود اما اول این مسائل بود که نظرم رو جلب کرد . خود وحیدم یه جوون خوش قیافه و خوش تیپ و مودب بود که با داشتن اون چیزا از هر نظر کامل می شد . برای همین م وقتی اومد خواستگاری من و وقتی پدر و مادرم فهمیدن که از نظر مالی وضعش خوبه ، بلافاصله قبول کردن . اما بعدا فهمیدم که پول ملاک خوشبختی نیست . زن و شوهر پشت و پناه همدیگه ن . اگه دل هاشون یکی باشه با کم می سازن و به زیاد می رسن . اینو متوجه شدی ؟
-اوهوم. یعنی اول پولشون کمه اما بعد زیاد می شه .
-دقت کردی این چند روزه که اومدیم ایران همه اش داریم با همدیگه فارسی صحبت می کنیم ؟
-اوهوم .
-پس چرا اونجا که بودیم این کارو نمی کردیم ؟
-خوشم نمی اومد تو خونه فارسی حرف بزنم . البته اونجا شما باهام تو خونه فارسی حرف می زدین .
-و توام لج می کردی و انگلیسی جواب می دادی .
«دو تایی خندیدیم که گفت »
-نمی شه دیگه سرگذشت رو تا همین جا تموم کنیم ؟
-نه ، هیچ چیزی نصفه اش خوب نیست . حالا دیگه بقیه اش رو بگین .
« یه نفس عمیق کشید و گفت »
-وقتی اومدم خونه ، یعنی همین جا ، خونه شده بود ماتم سرا . یعنی خونه ای که توش فقط غم و غصه باشه . تموم فامیل این جا بودن . چه فامیل خودمون و چه فامیل وحید . گریه و زاری و این چیزا . همه سیاه پوش ، همه غمگین ، تازه این اول بدبختی بود . چون وقتی رسیدم فهمیدم پدرم هم بیمارستانه . بیچاره پیرمرد طاقت شنیدن این خبر رو نداشته و سکته کرده بود و منم که هنوز منگ بودم . گاهی گریه می کردم و گاهی مات می شدم . گاهی همونجور که رو مبل نشسته بودم ، سرم می رفت و خوابم می برد . هنوز اثر داروها تو بدنم بود . بالاخره چند روزی گذشت و به جای خالی پری ، کمی عادت کردیم . پدرمم برگشته بود خونه اما دیگه اون آدم سابق نبود .واقعا در عرض چند روز ، چندین سال پیرتر شده بود . مرتب فشارخونش می رفت بالا ، نفسش تنگ می شد و صورتش کبود . مادرمم حال و روز خوبی نداشت اما اون گریه می کرد و فشارهای دورنی ش رو تخلیه می کرد ولی پدرم نه ، به همین خاطر دو ماه بعد دوباره سکته کرد و تا رسوندیمش بیمارستان رفت تو کما و ده روز بعدشم فوت کرد . دو تا اتفاق بد در عرض دو ماه . خیلی دردناک بود . هر چند تقریبا برای فوت پدرم آمادگی ذهنی داشتیم . یعنی از زمانی که آوردنش خونه تا زمانی که فوت کرد شاید سی تا جمله با کسی حرف نزد و همه اش تو خودش بود . انقدر به خودش فشار آورد تا دیگه نتونست تحمل کنه . خب شوخی هم نبود .دو تا دختر که بیشتر نداشت .
-مگه شما پیشش نبودین ؟
-چند روز اول چرا اما بالاخره باید به درسم می رسیدم .از گذشته ، وضع خودمم خیلی خراب بود . دو هفته اول این جا بودیم اما بعدش رفتیم خونه خودمون . راستش چند تا از اقوام اومده بودن این جا برای این که مامانم تنها نباشه ، مونده بودن . منم اصلا حوصله کسی رو نداشتم . دوست داشتم تنها باشم و روحیه ام خیلی خراب بود . طوری که وحید اون ماه رو اصلا مسافرت نرفت . آخه کارش طوری بود که باید ماهی یه بار می رفت شهرستان تا حساب کتاباش رو درست کنه . خلاصه وقتی پدرم فوت کرد ، مجبور شدم بیام این جا . دیگه مامانم تنهای تنها شده بود می ترسیدم که اتفاقی براش بیفته برای همینم ، اون مقدار اسباب و لوازای رو که لازم داشتم برداشتم و با وحید اومدیم این جا . یه سه چهار ماهی به همین صورت گذشت . تو این خونه فقط من بودم و مامانم و زهرا خانم . موقع هایی م که من می رفتم دانشگاه ، ترو میسپردم دست زهرا خانم چون مامانم یه جورایی شده بود . با خودش حرف می زد ، گاهی اسم پدرم رو صدا می زد و گاهی اسم پری رو صدا می کرد . خلاصه حال درستی نداشت . منم می ترسیدم که تورو بهش بدم . واقعا زهرا خانم خیلی کمک کرد . اگه نبود که دیگه هیچی .
البته من فقط به خاطر احتیاط تو رو پیش مامانم نمی ذاشتم .
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : daneshmand, m-kh, shahid, sanamsol, nailika, zanbagh, sarakhanomi, shamim, منصوره, parisaparisa, SAGHIIIII, aryana1366, roza23, شكيبا., alonegirl
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 17:41:26 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

4-3

-سه چهر ماه بعد ،زندگی به صورت عادی می گذشت . زهرا خانم آشپزی می کرد و نظافت خونه می رسید . مامانم با تو و باغبونی سرش رو گرم می کرد . من گرفتار درس هام بودم و وحید با شغل جدیدش در گیر بود . همه ناراحت و غمگین ، تو خونه کمتر کسی خنده به لب هاش می اومد اما هیچ کدوم حرفی از این دو تا اتفاق نمی زدیم و به روی هم دیگه نمی آوردیم تا اون مسئله پیش اومد .
-مادرت؟
-نه ،مامانم چیزی نشد . یه مسئله دیگه ای بود . می خوای بذلریمش برای فردا شب ؟
-نه ، نه ، می خوام بدونم چی شد ؟
-پس فقط کمی باشه ؟
-باشه .
-چند روز قبلش مامانم صدام کرد و گفت :پروین وقتی بالا راه می ری ، مواظب یه موزاییک باش که زیر پلت صدا نده . خیلی ساله که لق شده و هر چی م که به بابات گفتم که درستش کنه گوش نکرد . بهش گفتم صداش ناراحتتون می کنه ؟ گفت ، نه . یعنی وقتی پات رو میذاری روش ، پایین صدا می کنه و منو یاد پری میندازه . همه اش وهم خیال ورم می داره و فکر می کنم پری یه که داره بالا راه می ره .
راستش خیلی براش ناراحت شدم . پیرزن چه دردی رو داشت تحمل می کرد .
-لق؟
-یعنی شل . یعنی تکون می خوره .
-پری بالا زندگی می کرد ؟
-آره ، ناراحت می شی اگه بگم اتاقش کدوم بود ؟
-خودم فهمیدم ، بالا و همین جا .
-بریم یه قهوه بخوریم یا تا همین جا کافیه ؟
- یه قهوه و کمی سرگذشت بیشتر .
«دو تایی رفتیم پایین تو آشپزخونه و مامانم قهوه درست کرد و نشستیم سر میز و گفت »
-خلاصه وقتی مامانم این حرف رو زد ، برای این که ناراحت نشه ، اومدم بالا و سعی کردم موزائیکی رو که لق شده بود پیدا کنم . همه جا رو گشتم . یکی یکی موزائیک ها رو با پام امتحان کردم اما هیچکدوم لق نبود . گفتم شاید درست آزمایش نکرده باشم ، برای همین مواظب بودم که ببینم کدوم صدا می کنه . از این موضوع یکی دو روز گذشت و من نفهمیدم کدوم موزائیک لقه . راستش کمی هم فکر می کردم که مادرم تو تصورش یه همچین صدایی رو می شنوه . کم کم مسئله داشت فراموشم می شد که دوباره یه روز مامانم گفت «پروین نفهمیدی کدوم موزائیک لقه ؟»بهش گفتم مامان هیچ کدوم لق نیست . شاید صدای چیز دیگه س . گفت « نه صدای موزائیکه »منم دیگه دنباله حرف رو نگرفتم . راستش برای این که خیال خودم راحت بشه ، یه بار دیگه م تمام موزائیک ها رو امتحان کردم اما هیچ کدوم لق نبود .
« برام مسئله خیلی جالب شده بود . همنجور که فنجونم رو برمی داشتم با حالت تردید و ناباوری گفتم »
-ghost?
-توام همین حدس رو زدی ؟
-معنی ش همینه . اما راستش باور نمی کنم مثل اون قصه هاست که شما برام تعریف می کردین ، چی بود ؟جان ؟
-جن.
-آها ، همونکه می گفتن در قدیم مردم شبها دور کرسی می نشستن و برای هم دیگه تهریف می کردن .
-می دونم باور نمی کنی اما این یکی واقعیت داشت .
-یعنی یه جن اومده بود این جا ؟
-آره . روح پری
-it is a joke . I do not believe
-این یکی رو باید باور کنی .
-چطور ؟
« مامانم از رو میز یه سیگار برداشت و روشن کرد و کمی صبر کرد و بعد گفت »
-دو سه روز بعد بازم مادرم مسئله رو تکرار کرد . با این که من مطمئنش کرده بودم که هیچ موزائیکی لق نیست اما شدیدا اصرار داشت که اون صدای یه موزائیک لق رو می شنوه . راستش دیگه مسئله جدی شده بود . باید بگم که خودمم ترسیده بودم . حالا نه این که بگم از روح پری ، هر چند که اونم بود اما بیشتر از این می ترسیدم که مادرم دچار جنون شده باشه . در ضمن خونه م بزرگ بود . دو طبقه خونه بزرگ با چهار پنج تا آدم . زهرا خانم و مامانم همیشه پایین بودن و من و تو وحید بالا . وحید که سر کار بود و توام که کوچیک بودی . خب کمی م از این موضوع می ترسیدم . بهش گفتم مامان ، من تموم موزائیک ها رو امتحان کردم ، هیچ کدوم لق نیستن . گفت : چرا هستم یکی شون لقه . بعد یه مرتبه زد زیر گریه و گفت « هر وقت اون طفل معصوم می رفت تو اتاقش ، این صدا می اومد . بهش عادت کرده بودم ، اما حالا اذیتم می کنه » گفتم صدا از تو اتاق پری میاد ؟ گفت « آره ، صدای در کمد که میاد ، صدای اونم میاد » اینو که گفت صبر کردم تا یه خورده آروم بشه و بعد خودم بلند شدم رفتم بالا و رفتم تو اتاق پری . یه حدسی زده بودم .
«دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد و دو تا پک بهش زد و گفت »
-من و وحید ، اون یکی اتاق رو برداشته بودیم و توش زندگی می کردیم اما من گاه گاهی می اومدم تو اتاق پری و می رفتم سر کمدش و لباساشو بو می کردم و یه خرده گریه می کردم و وقتی کمی آروم می شدم ، در کمد رو می بستم و از اتاق می اومدم بیرون .
خلاصه رفتم تو اتاق پری و آروم در کمد رو باز کردم و موکت کف کمد رو زدم کنار ، مادرم راست میگفت . یکی از موزائیک ها اندازه یک سانت اومده بود بالا . دیدی که کمد اتاق پری چقدر بزرگه ؟ درست همین جلوش ، یه موزائیک لق بود و اومده بود بالا . با خودم گفتم که زودتر بگم وحید درستش کنه و منتظر شدم تا وحید برگرده خونه . می دونستم باید با سیمان و آب درستش کنه و این کار من نبود . وقتی شب وحید برگشت خونه و شامش رو خورد ، یواشکی جریان موزائیک لق رو بهش گفتم . خیلی ناراحت شد و اشک تو چشماش جمع شد و گفت همین شبونه می ره از تو زیر زمین سیمان میاره و درستش می کنه چون قرار بود فرداش بره مسافرت . بلند شد و رفت طرف زیر زمین و منم رفتم بالا تو اتاق پری و در کمد رو باز کردم و موکت رو زدم بالا . راستش نمی دونم چرا یه مرتبه طرز قرار گرفتن موزائیک برام عجیب اومد . دلیل نداشت بین این همه موزائیک فقط یکی ، اونم انقدر بالا اومده باشه . یه دفعه یه فکری اومد تو سرم . زود بلند شدم و رفتم و از تو آشپزخونه ، یه قاشق و یه چاقوی بزرگ آوردم و برگشتم بالا و رفتم سر کمد و شروع کردم که هر جوری هست اون موزائیک رو در بیارم اما احتیاجی به این چیزا نبود . موزائیک به اندازه کافی بالا بود که بتونم با دست درش بیارم . با نوک انگشتانم دو طرفش رو گرفتم و بلند کردم که چی دیدم ، یه دفتر خاطرات . نفسم بند اومد . راستش طاقت نداشتم که بهش دست بزنم . احساس کردم اگه حتی نوک انگشتام بهش بخوره ، برق می گیردم . نمی دونم که چرا فکر می کردم که این دفتر این جا نشسته و منتظر منه ؟ همون جور نشسته بودم و به دفتر خاطرات که کمی پایین تر از کف کمد بود نگاه می کردم و اشک از چشمام می اومد پایین . تو همین موقع وحید با یه ظرف که توش سیمان بود اومد تو اتاق و گفت « پاشو ببینم چه جوریه » یه نگاه بهش کردم و گفتم بیا نگاه کن . اومد جلو یه نگاه تو کمد کرد و تا چشمش به دفتر افتاد با تعجب گفت « این چیه » گفتم دفتر خاطراته . گفت تو از کجا می دونی ؟ گفتم حدس می زنم . گفت « حالا حدس می زنی خاطرات کی باشه »گفتم : پری . گفت « این جا چیکار می کنه » گفتم : طفل معصوم این جا زیر این موزائیک قایمش کرده بوده . منم گاه گاهی می اومدم سر این کمد و بدون این که متوجه باشم ، پام رو میذاشتم روش و اینم صدا می کرده . مامانم صدای همینو می گفت . ظرف رو گذاشت زمین و گفت « خوندیش » گفتم : همین الان پیداش کردم . گفت « چرا قایمش کرده بود» گفتم : خب دختر تو اون سن و سال یه مسائلی داره که دلش نمی خواد کسی بدونه . هر چند ممکنه چیزای پیش پا افتاده ای باشن . مثل دوست داشتن یه پسر . یا مثلا یه سینما رفتن با یه دوست یا خیلی چیزای دیگه . گفت « بیارش بیرون ببینم چی توش نوشته » زود موزائیک رو گذاشتم سر جاش و بهش گفتم اولا که من فعلا نمی تونم بهش دست بزنم ، بعدشم درست نیست خاطراتی رو که می خواسته کسی ندونه الان همه ازش با خبر بشن . یه فکری کرد و گفت « راست می گی ، ورش دار بسوزونش » گفتم شاید همین کارو کردم . شایدم دورش رو سیمان ریختم که برای همیشه همین جا مخفی بمونه . خلاصه موکت رو انداختم سرجاش و در کمد رو بستم و قفلش کردم و رفتم صورتم رو شستم و با وحید اومدیم پایین . تو پله ها بهش سفارش کردم که در این مورد اصلا به مامانم چیزی نگه .
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : shahid, sanamsol, parisaparisa, ترنم, m-kh, SAGHIIIII, aryana1366, roza23, شكيبا., alonegirl
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 21:06:25 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

4-4
تو پله ها بهش سفارش کردم که در این مورد اصلا به مامانم چیزی نگه .وقتی رسیدیم پایین مادرم پرسید که موزائیک لق رو پیداش کردیم یا نه که گفتم پیداش کردیم و درستش کردیم . خدا بیامرز یه خرده دیگه گریه کرد و زهرا خانم بلند شد و براش یه آرام بخش آورد و داد بهش خورد و برد خوابوندش . منم تو رو برداشتم و با وحید رفتیم بالا و خوابیدیم اما تا صبح خواب به چشمام نیومد . حس کنجکاوی م به قدری تحریک شده بود که داشت دیوانه ام می کرد ، راستش وقتی تو تختخوابم دراز کشیده بودم یه مرتبه یادم افتاد که چند وقت پیش تو یه جعبه که وسائل و خرده ریزه های پری رو توش گذاشته بودن ، چشمم به چند تا دفتر قشنگ افتاد . وقتی یکی شون رو باز کرده بودم و چشمم به خط پری افتاده بود ، تند بسته بودمش . دفتر خاطراتش بود . اون روز جرات خوندنش رو نداشتم ، و حالا یه دفتر دیگه اما مخفی . چرا باید یه دفتر به این صورت مخفی شده باشه و بقیه نه . بالاخره هر جوری بود خودم رو تا صبح نگه داشتم . مطمئن بودم که چیز بسیار مهمی تو این یکی نوشته شده که نباید هر کسی ازش باخبر بشه .راستش می ترسیدم مسائل مربوط به یه پسر یا خود پری باشه که اگه وحید بفهمه ، هم نظرش در مورد پری عوض بشه و هم باعث خجالت پری جلوی من بشه و حتما اگه وحید می فهمید ، خبرش به گوش خانواده اش می رسید که دیگه خیلی بدتر می شد . این بود که خودمو نگه داشتم تا صبح . ساعت حدود هشت بود که وحید با چمدونش داشت از خونه می رفت بیرون . موقع خداحافظی ، لحظه آخر گفت که بهتره اون دفتر رو بسوزونیم . گفت شاید چیزایی توش باشه که دونستنش روح پری رو آزار بده . انگار اونم تا حدودی مثل من فکر کرده بود . مطمئنش کردم که همین خیالم دارم . خلاصه تا وحید از خونه رفت بیرون دویدم بالا و رفتم سر کمد و بازش کردم و موکت رو زدم بالا و موزائیک رو از جاش کشیدم بیرون و دفتر رو در آوردم و بازش کردم . «دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد . می دونستم که حالت روحی مناسبی نداره . گذاشتم کمی به خودش مسلط بشه و خودش ادامه بده . کمی که گذشت گفت »
-شاید بیشتر از نیم ساعت طول نکشید که همه دفتر رو خوندم .
« بعد ساکت شد . دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم »
-توش چی نوشته بود مامان ؟
« یه نگاهی بهم کرد و گفت »
-می خوای خودت ببینی ؟
« یه حالت دلهره بهم دست داد . آروم گفتم »
-اینجاس؟
-نه ، سر جای اولشه . همنجا که پری گذاشته بودش .
-تو همون اتاث ؟ همونجا که من هستم ؟
-ترسیدی؟
-نه ،نه ، یعنی کمی . اما خیلی هیجان داره.
-البته .
«سرم رو تکون دادم که از جاش بلند شد و بهش گفتم »
-ناراحت نمی شین؟
-دلم می خواد یه بار دیگه بخونمش .
« از تو کشو یه پیچ گوشتی در آورد و دوتایی رفتیم بالا و رفتیم تو اتاق من یا در واقع اتاق پری و در کمد رو باز کردیم . راستش نمی دونم چرا یه مرتبه یه ترس عجیبی درونم حس کردم . احساس کردم که غیر از من و مامانم ، یه نفر دیگه همین الان تو اتاقه . وجودش رو کاملا حس می کردم ، فکر می کنم که مامانمم همین احساس رو داشت چون فقط در کمد رو باز کرده و توش رو نگاه می کرد .
کمی که گذشت نشست جلوی کمد و آروم موکت کف ش رو زد بالا . برگشتم کف کمد رو نگاه کردم . یه موزائیک اندازه دو سانتیمتر از جاش اومده بود بالا و دورش رو کچ یا سیمان کشیده بود . حالا هر دو داشتیم به موزائیک نگاه می کردیم . یه دقیقه دو دقیقه ....برگشتم به مامانم نگاه کردم که با حالت خجالت یه لبخند سرد زد و گفت »
-قدیما به ما می گفتن هر وقت رو پوست بدنت احساس سردی و چندش کردی و موهای دستت یه حالتی شد ....
« دیگه دادمه نداد اما من بقیه ش رو می دونستم . برای همین گفتم »
-یه جن ، یا روح نزدیک شماست.
« دوباره یه لبخند سرد زد و گفت »
-اونجام یه همچین اعتقادی دارن !می گن تو اون لحظه ، یه روح همرات تو اتاق هست !
« با اینکه ترسیده بودم اما نمی دونم چرا بی اختیار گفتم »
-و حالا که درست تو اتاق خودش هستیم . ...
«جمله م رو تموم نکردم ، مامانم یه مرتبه شروع کرد با پیچ گوشتی به کنار موزائیک ضربه زدن ، با هر ضربه ای که می زد اعصاب من تحریک تر می شد . بی اختیار کمی خودم رو کشیدم عقب که از پشت خوردم به یه چیزی که قرار نبود وسط اتاق باشه . تا برگشتم یه مرتبه یه جیغ کشیدم . از جیغ من مامانم یه جیغ کشید و برگشت طرف من . برگشته بودیم و پشت سرمون رو نگاه می کردیم و زبون مون بند اومده بود . درست جلومون زهرا خانم با یه لباس خواب سفید و بانداژ دست و پا و انگشتش ، همراه با یه چوب کلفت ایستاده بود و با تعجب به من نگاه می کرد . شاید حدود یه دقیقه طول کشید تا ضربان قلبم به حالت عادی برگشت . حال مامانم مثل من بود . خلاصه وقتی کمی گذشت مامانم در حالی که دستش رو گذاشته بود رو قلبش به زهرا خانم گفت »
-زهرا خانم زهره ترک مون کردی .
« زهرا خانم یه نگاه تو کمد کرد و گفت »
-چیکار می کنین ؟ بیکارین واسه خودتون غم درست می کنین .
« مامانم برگشت طرف کمد و همونجور که داشت  پیچ گوشتی رو از زمین بر می داشت گفت »
-شما برو بخواب زهرا خانم .
« اینو گفت و دوباره مشغول کندن موزائیک شد . زهرا خانمم کمی غر غر کرد و رفت پایین . راست راستی نزدیک بود سکته کنم . حال و هوای اتاق ، سرگذشت مرموز پری ، اومدن ناگهانی زهرا خانم و کنده نشدن سیمان دور موزائیک ، همه و همه دست به هم دادن تا وقتی مامانم که از کندن موزائیک خسته شده بود ، ازم پرسید که بقیه کار رو بذاریم برای فردا یا نه ، بهش جواب مثبت دادم . نمی دونم چرا یه اضطراب عجیبی رو تو خودم حس می کردم . بالاخره دوتایی بلند شدیم و در کمد رو بستیم و قبل از این که مامانم بخواد بهم شب بخیر بگه ؛ من پتو و بالشم دستم بود و جلوتر از اون به طرف اتاق خوابش می رفتم . مثل دوران بچه گیم . وقتی از چیزی می ترسیدم و می رفتم تو تختخواب مامانم ، اون شبم رفتم و پیشش خوابیدم . نمی دونم از چی و چرا ترسیده بودم اما هر چی که بود منو ترسونده بود . همه اش فکر می کردم می خواد اتفاقی بیافته اما هیچ اتفاقی نیفتاد و با طلوع خورشید ترس دیشب به نظرم خیلی ابلهانه اومد .
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : m-kh, ترنم, shahid, sanamsol, zina, SAGHIIIII, nazgol, باقری, sarakhanomi, zanbagh, shamim, aryana1366, منصوره, asal_aram, parisaparisa, roza23, شكيبا., alonegirl
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388 21:41:17 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

4-5
صبح که از خواب بلند شدم ، از خودم به خاطر ترس دیشب خجالت کشیدم و رفتم بالا و یه دوش گرفتم و لباسام رو عوض کردم و قبل از این که برای صبحونه بیام پایین ، در تراس رو باز کردم و رفتم بیرون. تا پام رو گذاشتم تو تراس ، اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد ، یه شاخه گل رز قشنگ بود که یه نفر لبه دیوار گذاشته بود و من می دونستم که اون یه نفر کیه . با یه حالت خیلی خوب ، رفتم جلو و گل رو برداشتم و بوش کردم . فکر نکنم تو هیچ جای دنیا ، گلی به خوش بویی گل رز ایران وجود داشته باشه . زیبا و لطیف و خوشبو .با گل برگشتم تو اتاق و در تراس رو بستم و رفتم پایین . مامانم و زهرا خانم ، تو آشپزخونه منتظرم بودن. گل رو به مامانم نشون دادم و گفتم
-حدس بزن کار کیه ؟
-ساده ترین حدسی که می شه زد .
-گذاشته بودش لبه دیوار .
-پسر عجیبیه . فکز نمی کردم که انقدر رمانتیک باشه .
-اما هست .
«سه تایی نشستیم سر میز و صبحونه مون رو خوردیم و بعدش مامانم بهم خبر داد که دایی ش به مناسبت اومدن ما ، امشب یه مهمونی گرفته و همه رو دعوت کرده . خیلی خوشحال شدم . می تونستم بیشتر فامیل هامون رو بشناسم در ضمن از حرفای بامزه ای که به همدیگه می زنن لذت ببرم . خواستم تا ظهر یه کاری بکنم که حوصله ام سر نره . راستش دیگه جرات نداشتم تنهایی برم بیرون . برای همین رفتم تو حیاط و وسط باغچه نشستم . هوا خیلی خوب بود و عطر گل ها تو حیاط پیچیده بود . یه مرتبه یاد دفتر خرطرات افتادم و تا خواستم برم تو خونه و به مامانم بگم که بریم سراغش ، یه مرتبه یکی بهم سلام کرد ، برگشتم طرف تراس بالا که دیدم کیوان نشسته لبه تراس شون و داره به من نگاه می کنه . تا دیدمش گفتم »
-برای من بود ؟
-خوش تون اومد ؟
-خیلی قشنگ بود .
-مامان اینا خوبن ؟
-مرسی خوبن .
-حوصله تون سر رفته ؟
-اوهوم .
-دل تون می خواد شهر رو ببینین ؟ یعنی با همدیگه بریم ؟ عالیه فقط باید به مامانم بگم . صبر می کنی ؟
-هر چقدر که بخوای .
«از جوابش خیلی خوشم اومد . درسته که یه تعارف بود اما یه تعارف خیلی قشنگ برای دختری که عادت به ایت چیزا نداره . زود رفتم تو خونه و جریان رو به مامانم گفتم . اونم خوشحال شد . چون با کاری که دیروز کیوان کرده بود دیگع خیالش ازش راحت بود . تند رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و وقتی اومدم تو حیاط دیدم کیوان دم در داره با مامانم حرف می زنه . از خونه رفتم بیرون و بعد از سفارش های زیاد مامان ، ازش خداحافظی کردیم که کیوان گفت »-ماشین رو این جا گذاشتم .
-اتومبیل داری ؟
-چی ؟
-ماشین ؟
-آهان . ماشین که نه ، یه پیکان درب و داغونه . مال یکی از دوستامه . باهاش مسافرکشی می کنه . امروز صبح زود رفتم و ازش قرض ش گرفتم .
-برای این که با همدیگه بریم بیرون؟
«سرش رو تکون داد که با خنده گفتم »
-از کجا می دونستی که باهات میام؟
« صورتش سرخ شد و گفت »
-راستش با خودم گفتم که اگه شما افتخار دادین و اومدین که دیگه چیزی تو این دنیا از خدا نمی خوام . اگرم شانس نداشتم که با شما برم بیرون ، می رم باهاش مسافرکشی و جای رفیقم کار می کنم .
« به قدری معصومانه حرف زد که بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد . نگاهش کردم و گفتم »
-پس حالا که من اومدم نمی تونین دیگه کار کنین ؟
« یه مرتبه با ذوق گفت »
-فدای سرتون ، امشب کار می کنم . امشب تا صبح باهاش کار می کنم و کرایه امروز رو در میارم .
« بعد خیلی مودبانه رفت و در ماشین رو برام باز کرد و وقتی نشستم بست و خودشم سوار شد و حرکت کردیم . داشتم دنبال کمربند ایمنی می گشتم که گفت »
-چیزی رو جا گذاشتین؟
-نه ، می خوام کمربندم رو ببندم .
-چی رو ؟
« یه مرتبه زد زیر خنده و بعد گفت »
-برای چی می خواین ببندیش ؟ برای اینمنی ؟ این ماشین احتیاج به این چیزا نداره ، نگاه کنین .
«بعد محکم زد رو ترمز اما هیچ اتفاقی نیفتاد . مات بهش نگاه کردم که گفت » -ترمزش سه پدال س . فرمونش کجه . چرخ جلو رو شصت می زنه . در و پیکر حسابی هم نداره ، حالا گیرم که کمربندتونم بستین . از این وامونده که دردی دوا نمی کنه .
« راستش ترسیدم و گفتم » :اگه یه مرتبه یه اتفاقی بیفته چی ؟
«یه نگاه به من کرد و بعد همون جور که جلوش رو نگاه می کرد ، آروم زیر لب گفت »
-زود جونم رو فدا می کنم که شما چیزی نشین .
« اینا رو آروم گفت اما نه طوری که من نشنوم ولی حرفاش برام جالب بود مخصوصا چیزایی که آروم می گفت . برای همین دلم خواست که اینا رو دوباره بهم بگه »
-چی ؟
-هیچی .گفتم آروم می رم که اتفاقی نیفته.
«خندیدم و گفتم » :نه ، اینو نگفتی . یه چیز دیگه گفتی .
«اونم خندید و گفت »
-آره اما چیز بدی نبود .
-می دونم برای همین م می خوام دوباره بگی .
« یه لحظه همونجور رانندگی کرد و بعد ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و گفت »
-شینا خانم من نمی دونم پسرای امریکایی چه جورین ،اما پسر ایرانی وقتی عاشق یه دختر می شه ، جون شم براش فدا می کنه . اینو گفتم .
« بعد دوباره حرکت کرد و سرش رو تکون داد و دوباره آروم گفت »
-اگه دستم خالی نبود .
-یعنی چی؟
-هیچی ، می گم دوست دارین بریم تجریش؟
-تجریش ؟ آها .این اسم یه جاییه . مامانم زیاد ازش تعریف می کنه . تجریش و یه جای دیگه .
«یه مرتبه زد زیر خنده . نگاهش کردم که گفت »
-ناراحت نشین . انقدر لهجه تون شیرینه که عین قند می مونه .
-مرسی .
-به خدا من تو خوابم یه همچین چیزی نمی دیدم
-چی رو ؟
-این که مثلا یه روزی شما با من ، با این لکنتی ، بخوائیم بریم تجریش .
-با چی ؟
-این ماشین درب و داغون رو می گم .
«بهش خندیدم و گفتم »
-یه جای دیگه م هست . تجریش و چی؟
-دربند . همون بالای تجریش . جای خیلی خوبیه . می ریم اونجا یه رستورانایی داره به چه قشنگی . بهشون می گن باغچه . یه رودخونه م از پایین ش میگذره . خیلی باصفاس ، فکر نکنم اون طرفای شما یه همچین جایی گیر بیاد . چایی و قلیون میذارن جلوت ، می کشی حال می کنی .
«یه آن متوجه شدم که خیلی بد رانندگی می کنه . از این ور یه مرتبه می ره اون ور و از چراغ زدر و قرمز رد می شه . توجه به کسانی که می خوان از وسط خیابون رد بشن نداره ، همه ش میندازه از اون طرف خیابون می ره و خلاصه یه جوری رانندگی می کنه که اگه تو امریکا بود ، فکر کنم گواهینامه ش رو می گرفتن و به جرم دیوانگی تحویل آسایشگاهش می دادن . بهش گفتم »
-همیشه اینجوری رانندگی می کنی؟
-خب آره ف مگه چیه؟
-همه ش اشتباهه
-یعنی خلاف می کنم ؟
-آره ، خیلی خطرناکه .
-اینجا اگه این جوری رانندگی نکنی خطرناکه .
-چطور یه همچین چیزی می شه ؟
-اگه درست مثل آدم رانندگی کنی ، یکی میاد و می زنه بهت
-من باور نمی کنم .
-ببین ، این ماشین جلویی رو می گم ، نه خودش می ره و نه به من راه می ده .الان باید اینکارش کرد .
«اینو گفت و گاز داد و رفت بغلش و یه مرتبه پیچید جلوش . تا اینکار رو کرد اونماشینه که رانندش یه خانم بود ، هول شد و یه مرتبه رفت اون طرف خیابون . منم از ترسم یه جیغ کشیدم و گفتم »
-چیکار می کنی کیوان
«یه مرتبه همونجور که داشت تند رانندگی می کرد برگشت و به من نگاه کرد و همونجور که می خندید گفت »
-ترو خدا اسممو یه بار دیگه همینجوری صدا کن .
-چی می گی ؟ مواظب باش . جلوت رو نگاه کن .
-خیالت راحت راحت باشه ، تا پسش منی ، غم نداشته باش .  
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : aryana1366, daneshmand, ترنم, SAGHIIIII, nazgol, parisaparisa, shahid, roza23, جهانگیر, asal_aram, شكيبا., alonegirl, saya
نیان
کاربر جدید
کاربر جدید



8 آبان ماه ، 1388
: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 00:55:26
پست: 70

تشکر های او از دیگران: 26
تشکر شده 713 دفعه در 70 پست


3002 امتیاز


Status: افلاين
پستتاریخ: يكشنبه، 11 بهمن ماه ، 1388 02:01:42 عنوان: Re: رمان شینا | ماندانا مودب پور پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

4-6




-خیالت راحت راحت باشه ، تاپیش منی ، غم نداشته باش .
«از کاراش خنده م گرفت . واقعا خیلی نترس بود »
-چرا با اون ماشین اینکار رو کردی ؟
-آخه مگه مجبوره وقتی بلد نیس بشینه پشت فرمون . بره آشپزیش رو بکنه که بهتره . حداقل اون یکی رو بلده .
-تو باید بیشتر از اینا به خانم ها ادب بذاری .
-یعنی احترام بذارم ؟
-آره همین .
-خب منم همین رو می گم . یعنی می گم یه خرده بیشتر تموین کنه که رانندگی شم مثل آشپزیش خوب بشه .
«خنده ام گرفت . خیلی خوب حرفش رو عوض می کرد . خودشم خنده ش گرفت . ازش پرسیدم »
-چند سالته؟
-نمی دونم .
-شوخی می کنی؟
-نه . –چطور می شه کسی ندونه چند سالشه ؟
-اگه بهش فکر نکنه می شه .
-بهش فکر نکنه ؟
-آره . مثل من . یعنی از یه سن و سال به بعد بیخیالش شدم .
-چی شدی؟
-بیخیالش ، یعنی بهش فکر نکردم .
« تو همین موقع یه موتور سوار پیچید جلومون . کیوانم طبق عادت ش یه مرتبه داد زد »
-ای مادر ......
«بعد انگار یه مرتبه متوجه شد که من تو ماشینم . حرفش رو عوض کرد و گفت
-یعنی ما در قهوه خانه چایی می خوریم .
«یه لحظه طول کشید تا متوجه شدم . اون موقع بود که زدم زیر خنده . شاید پنج دقیقه همین جوری می خندیدم که بعدش گفت »
-چیکار کنم ؟ عادته وامونده .
-خب داشتی در مورد سن و سال حرف می زدی .
-راستش تا وقتی سیزده چهارده سالم بود ، همه ش روز شماری می کردم که کی هجده سالم می شه . یه عشق عجیبی داشتم که زود تر بزرگ بشم ، وقتی م هجده سالم شد ، همه اش دوست داشتم که بیست و دو سه نشون بدم . تا بیست و دو سه ام همین حال رو داشتم اما بعدش روزا همه مثل همدیگه شدن . بدون هیچ فرقی ، مثل این که یه روز و شب رو فتوکپی کرده باشن و هی بهت نشون شون بدن .
-یعنی واقعا این طوریه ؟
-برای آدم بی پول این طوریه . برای همینم دیگه روزا رو نشمردم .
-اگه می شمردی چند سالت می شد؟
-حدود بیست و شش . بیست و شش تا سیصد و شصت و پنج روز شکل هم ، بیست و شش تا سیصد و پنج شب شکل هم .
« بعدش دیگه ساکت شد و منم دیگه حرفی نزدم تا رسیدیم به یه خیابون باریک و سربالا و خیلی قشنگ که وقتی ازش گذشتیم رسیدیم به یه جا که پای کوه بود . خیلی قشنگ و گیرا .
ماشین رو یه جا پارک کرد و گفت »
-شانستون گفت که امروز این جا خلوته . همیشه خدا اینجا سوزن میندازی پایین نمی آد .
-یعنی خیلی شلوغ؟
-آره ، یعنی خر تو خر
«دوباره یه خرده مکث کرد و گفت »
-یعنی همون خیلی شلوغ .
«دوتایی پیاده شدیم و در امتداد اونجا شروع کردیم به قدم زدن و همن جور رفتیم بالا تا راه خیلی باریک شد به طوری که فقط دو نفر می تونستن از کنار همدیگه رد بشن اما واقعا زیبا بود . صدای رودخونه و پرنده ها ، یه حال و هوای عجیبی ایجاد کرده بود . با این که بعضی جاها کثیف بود اما خیلی رو من تاثیر مثبت گذاشت . دو تایی ساکت قدم می زدیم تا کیوان یه رستوران رو بهم نشون داد و از یه پل که روی رودخونه زده بود رد شدیم و رفتیم اون طرف و رو یه تخت که روش فرش انداخته بودن و دو تا پشتی م یه طرفش گذاشته بودن ، نشستیم و کیوان سفارش چایی داد .
چند دقیقه بعد گارسن یه سینی که توش دو تا استکان و نعلبکی و یه قوری و یه قندون و چند تا دونه لیمو ترش بود آورد و گذاشت جلو ما و خودشم بدون اجازه نشست رو تخت بغل ما ، برام خیلی عجیب بود ، فکر می کردم الان کیوان باهاش دعوا می کنه اما برعکس بهش یه خسته نباشین گفت که اونم گفت «مونده نباشی جوون»
راستش ناراحت شدم ، اومدم خیلی مودبانه یه چیزی بهش بگم که اون زودتر به من گفت » -قربون خدا برم که یه همچین دختر خوشگلی رو خلق کرده .
«یه آن طول کشید تا معنی حرفش رو فهمیدم و یه لبخند بهش زدم و تو دلم خیلی خوشحال شدم که عجولانه کاری نکردم . بعد از اون حرف پرسید »
-اسم شما چیه ؟
-شینا .
-شینا؟
«یه خرده فکر کرد و بعد گفت »
-نمی دونم معنی ش چیه اما اگه قرار بود من برات اسم بذارم ، اسمتو میذاشتم گل ، یا میذاشتم بنفشه .
«معنی اولی رو فهمیدم اما داشتم به دومی فکر می کردم که کیوان گفت
-بنفشه م یه جور گله ، خیلی م قشنگه .
«باورم نمی شد که یه پیرمرد انقدر رمانتیک باشه . ازش دوباره تشکر کردم که یه خرده فکر کرد و بعد گفت »
-لهجه ت به شهرستانیا نمی خوره . مال کجایی ؟
-تهران به دنیا اومدم
-پس چرا لهجه داری ، یعنی لهجه ت خیلی قشنگه اما نمی دونم مال کجاس .
-امریکا ، خیلی وقته که این جا نبودم . از کودکی رفتم اونجا .
-پس مهمون مایی ؟ قدمت روی چشم ، صفا آوردی واله . خیلی خوش اومدی .
-مرسی ، شما خیلی مهربونین .
-همه ایرانیا این جورین . خود توام همین طوری . ایرانی هستی دیگه . بایدم این طوری باشی . پاشم حداقل یه پذیرایی ازت بکنم . راحت باشین جوونا . اینجا مال خودتونه . مام سرایداریم . راحت باشین .
«اینو گفت از جاش بلند شد . با این رفتارش یه مرتبه احساس کردم که مال این خاکم . دیگه اونجا غریبه برام نبود . فکر می کردم تا حالا ده بار اومدم اونجا . اصلا فکر می کردم که واقعا این جا مال خودمه . چند دقیقه بعد با قلیون برگشت و همونجور که آتیش سرش رو فوت می کرد گفت »
-خودم برات چاقش کردم . اهل سیگار نیستم ، اما گاه گاهی یه قلیون دود می کنم . شماهام طرف سیگار وامونده نرین و همین گاه گاهی یه قلیون دود کنین بی ضرره .
« بعد قلیون رو گذاشت جلو من و یه لبخند دیگه بهم زد و رفت . برام واقعا جالب بود . لوله قلیون رو برداشتم و گذاشتم به لبم و توش فوت کردم که کیوان خندید و گفت »
-باید نفست رو بکشی تو .
« یه نفس با دهن کشیدم که دود رفت تو سینه م و سرفه م گرفت . اما یه حال خوبی بهم دست داد . صدای قل قل آب تو شیشه به آدم احساس آرامش می داد .
بازم کشیدم ، خیلی برام جالب بود . کیوانم داشت بهم می خندید »
-تا حالا نکشیده بودی ؟
-نه ، دیده بودم اما نکشیده بودم .
-زیادی نکش سرت گیج می ره .
-کیوان من تعریف اینجاها رو خیلی از مامانم و ایرانیای دیگه شنیده بودم اما باور نمی کردم انقدر قشنگ باشه .
-اونجاها یه همچین جاهایی ندارن؟
-دارن اما این جا یه چیز دیگه هست که با جاهای دیگه فرق می کنه .
-من می دونم اون چی شه.
-می دونی؟
-آره ، آدماش . ایرانی یه چیز دیگه س .
«یه لحظه فکر کردم ، راست می گفت ، از روزی که اومدم ایران این حس رو داشتم . احساس می کردم که این جا با همه جا فرق می کنه اما نمی دونستم فرقش در چیه و حالا می فهمیدم . فرق اینجا در آدماشه .



خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
این پست تشکر شده است توسط : roza23, parisaparisa, sarakhanomi, shamim, aryana1366, zanbagh, asal_aram, ترنم, شكيبا., alonegirl, nailika, Bavaria, golaleh, ماجده, zkhosh, tinairn, saya, Anahita.s, كبرا, AR6AR6, shili, Id-Asoon, ParyaAhp, nazgol, azino, samanehh
نمایش پستها:
ارسال موضوع جدید پاسخ دادن به این موضوع  مشاهده نسخه چاپی هماهنگی زمان با زمان مکانی سرور
رفتن به صفحه قبلی  1, 2, 3, 4
صفحه 4 از 4

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما میتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید




Powered By: phpBB © 2001 - 2006 phpBB Group


| فروشگاه | | فروشگاه بزرگ ایرانیان | تالار گفتمان



Powered by Nuke-Evolution. Evolution Persian by Evo Cms ™

[ مدت زمان ایجاد صفحه: 0.89 ثانیه | Memory Usage: 10.35 MB | DB Queries: 221 ]

Do Not Click