4-6
-خیالت راحت راحت باشه ، تاپیش منی ، غم نداشته باش .
«از کاراش خنده م گرفت . واقعا خیلی نترس بود »
-چرا با اون ماشین اینکار رو کردی ؟
-آخه مگه مجبوره وقتی بلد نیس بشینه پشت فرمون . بره آشپزیش رو بکنه که بهتره . حداقل اون یکی رو بلده .
-تو باید بیشتر از اینا به خانم ها ادب بذاری .
-یعنی احترام بذارم ؟
-آره همین .
-خب منم همین رو می گم . یعنی می گم یه خرده بیشتر تموین کنه که رانندگی شم مثل آشپزیش خوب بشه .
«خنده ام گرفت . خیلی خوب حرفش رو عوض می کرد . خودشم خنده ش گرفت . ازش پرسیدم »
-چند سالته؟
-نمی دونم .
-شوخی می کنی؟
-نه . –چطور می شه کسی ندونه چند سالشه ؟
-اگه بهش فکر نکنه می شه .
-بهش فکر نکنه ؟
-آره . مثل من . یعنی از یه سن و سال به بعد بیخیالش شدم .
-چی شدی؟
-بیخیالش ، یعنی بهش فکر نکردم .
« تو همین موقع یه موتور سوار پیچید جلومون . کیوانم طبق عادت ش یه مرتبه داد زد »
-ای مادر ......
«بعد انگار یه مرتبه متوجه شد که من تو ماشینم . حرفش رو عوض کرد و گفت
-یعنی ما در قهوه خانه چایی می خوریم .
«یه لحظه طول کشید تا متوجه شدم . اون موقع بود که زدم زیر خنده . شاید پنج دقیقه همین جوری می خندیدم که بعدش گفت »
-چیکار کنم ؟ عادته وامونده .
-خب داشتی در مورد سن و سال حرف می زدی .
-راستش تا وقتی سیزده چهارده سالم بود ، همه ش روز شماری می کردم که کی هجده سالم می شه . یه عشق عجیبی داشتم که زود تر بزرگ بشم ، وقتی م هجده سالم شد ، همه اش دوست داشتم که بیست و دو سه نشون بدم . تا بیست و دو سه ام همین حال رو داشتم اما بعدش روزا همه مثل همدیگه شدن . بدون هیچ فرقی ، مثل این که یه روز و شب رو فتوکپی کرده باشن و هی بهت نشون شون بدن .
-یعنی واقعا این طوریه ؟
-برای آدم بی پول این طوریه . برای همینم دیگه روزا رو نشمردم .
-اگه می شمردی چند سالت می شد؟
-حدود بیست و شش . بیست و شش تا سیصد و شصت و پنج روز شکل هم ، بیست و شش تا سیصد و پنج شب شکل هم .
« بعدش دیگه ساکت شد و منم دیگه حرفی نزدم تا رسیدیم به یه خیابون باریک و سربالا و خیلی قشنگ که وقتی ازش گذشتیم رسیدیم به یه جا که پای کوه بود . خیلی قشنگ و گیرا .
ماشین رو یه جا پارک کرد و گفت »
-شانستون گفت که امروز این جا خلوته . همیشه خدا اینجا سوزن میندازی پایین نمی آد .
-یعنی خیلی شلوغ؟
-آره ، یعنی خر تو خر
«دوباره یه خرده مکث کرد و گفت »
-یعنی همون خیلی شلوغ .
«دوتایی پیاده شدیم و در امتداد اونجا شروع کردیم به قدم زدن و همن جور رفتیم بالا تا راه خیلی باریک شد به طوری که فقط دو نفر می تونستن از کنار همدیگه رد بشن اما واقعا زیبا بود . صدای رودخونه و پرنده ها ، یه حال و هوای عجیبی ایجاد کرده بود . با این که بعضی جاها کثیف بود اما خیلی رو من تاثیر مثبت گذاشت . دو تایی ساکت قدم می زدیم تا کیوان یه رستوران رو بهم نشون داد و از یه پل که روی رودخونه زده بود رد شدیم و رفتیم اون طرف و رو یه تخت که روش فرش انداخته بودن و دو تا پشتی م یه طرفش گذاشته بودن ، نشستیم و کیوان سفارش چایی داد .
چند دقیقه بعد گارسن یه سینی که توش دو تا استکان و نعلبکی و یه قوری و یه قندون و چند تا دونه لیمو ترش بود آورد و گذاشت جلو ما و خودشم بدون اجازه نشست رو تخت بغل ما ، برام خیلی عجیب بود ، فکر می کردم الان کیوان باهاش دعوا می کنه اما برعکس بهش یه خسته نباشین گفت که اونم گفت «مونده نباشی جوون»
راستش ناراحت شدم ، اومدم خیلی مودبانه یه چیزی بهش بگم که اون زودتر به من گفت » -قربون خدا برم که یه همچین دختر خوشگلی رو خلق کرده .
«یه آن طول کشید تا معنی حرفش رو فهمیدم و یه لبخند بهش زدم و تو دلم خیلی خوشحال شدم که عجولانه کاری نکردم . بعد از اون حرف پرسید »
-اسم شما چیه ؟
-شینا .
-شینا؟
«یه خرده فکر کرد و بعد گفت »
-نمی دونم معنی ش چیه اما اگه قرار بود من برات اسم بذارم ، اسمتو میذاشتم گل ، یا میذاشتم بنفشه .
«معنی اولی رو فهمیدم اما داشتم به دومی فکر می کردم که کیوان گفت
-بنفشه م یه جور گله ، خیلی م قشنگه .
«باورم نمی شد که یه پیرمرد انقدر رمانتیک باشه . ازش دوباره تشکر کردم که یه خرده فکر کرد و بعد گفت »
-لهجه ت به شهرستانیا نمی خوره . مال کجایی ؟
-تهران به دنیا اومدم
-پس چرا لهجه داری ، یعنی لهجه ت خیلی قشنگه اما نمی دونم مال کجاس .
-امریکا ، خیلی وقته که این جا نبودم . از کودکی رفتم اونجا .
-پس مهمون مایی ؟ قدمت روی چشم ، صفا آوردی واله . خیلی خوش اومدی .
-مرسی ، شما خیلی مهربونین .
-همه ایرانیا این جورین . خود توام همین طوری . ایرانی هستی دیگه . بایدم این طوری باشی . پاشم حداقل یه پذیرایی ازت بکنم . راحت باشین جوونا . اینجا مال خودتونه . مام سرایداریم . راحت باشین .
«اینو گفت از جاش بلند شد . با این رفتارش یه مرتبه احساس کردم که مال این خاکم . دیگه اونجا غریبه برام نبود . فکر می کردم تا حالا ده بار اومدم اونجا . اصلا فکر می کردم که واقعا این جا مال خودمه . چند دقیقه بعد با قلیون برگشت و همونجور که آتیش سرش رو فوت می کرد گفت »
-خودم برات چاقش کردم . اهل سیگار نیستم ، اما گاه گاهی یه قلیون دود می کنم . شماهام طرف سیگار وامونده نرین و همین گاه گاهی یه قلیون دود کنین بی ضرره .
« بعد قلیون رو گذاشت جلو من و یه لبخند دیگه بهم زد و رفت . برام واقعا جالب بود . لوله قلیون رو برداشتم و گذاشتم به لبم و توش فوت کردم که کیوان خندید و گفت »
-باید نفست رو بکشی تو .
« یه نفس با دهن کشیدم که دود رفت تو سینه م و سرفه م گرفت . اما یه حال خوبی بهم دست داد . صدای قل قل آب تو شیشه به آدم احساس آرامش می داد .
بازم کشیدم ، خیلی برام جالب بود . کیوانم داشت بهم می خندید »
-تا حالا نکشیده بودی ؟
-نه ، دیده بودم اما نکشیده بودم .
-زیادی نکش سرت گیج می ره .
-کیوان من تعریف اینجاها رو خیلی از مامانم و ایرانیای دیگه شنیده بودم اما باور نمی کردم انقدر قشنگ باشه .
-اونجاها یه همچین جاهایی ندارن؟
-دارن اما این جا یه چیز دیگه هست که با جاهای دیگه فرق می کنه .
-من می دونم اون چی شه.
-می دونی؟
-آره ، آدماش . ایرانی یه چیز دیگه س .
«یه لحظه فکر کردم ، راست می گفت ، از روزی که اومدم ایران این حس رو داشتم . احساس می کردم که این جا با همه جا فرق می کنه اما نمی دونستم فرقش در چیه و حالا می فهمیدم . فرق اینجا در آدماشه .